اینارو من ننوشتم

GIGO
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢
 

حساسیت همه ی سیستم ها به کیفیت ورودیهایشان یکسان نیست ولی قطعاً یکی از ویژگیهای مشترک بین همه ی سیستم ها این است که از ورودی غلط، مطقاً خروجی درست بیرون نخواهد آمد یا به عبارتیGARBAGE IN, GARBAGE OUT! مثال بارزش مدلهای سری زمانی و رگرسیون های پیشبینی تقاضا، برنامه ریزی سفارشات خرید یا برنامه ریزی فروش و عملیات (S&OP) است که واضحاً بهترین الگوریتم ها و ولید ترین مدل ها هم بدون داشتن ورودی درخور از ارائه ی خروجی مناسب قاصرند. انتظار عملکرد مناسب از این مدل ها و سیستمهایی که این مدلها را برای پوشش کارکردهایشان به کار میگیرند تا زمانی که پشتیبانی  کاملی از آنها برای تأمین داده های صحیح و دقیق ورودی به عمل نیامده، توقعی بیجاست.

در هر حال رسیدن به توافق در این مورد بین همکاران معمولاً کار زیاد سختی نیست و همگان علاقه دارند با شنیدن این جمله سرشان را به علامت تایید تکان دهند؛ بدون اینکه تلاشی برای پنهان کردن بیحوصلگیشان از توضیح این واضحات از خود نشان دهند.  اما معمولاً کمی صغری کبری کردن و پیشبینی نتایج حاصل از فرض گرفتن این گزاره است که تنش و اختلاف را به وجود میاورد. بسیاری از اوقات تهیه و تدارک این داده ها تنها قدم اول است، تعهد داشتن در استفاده از این داده هاست که سیستم موفق را از سیستم ناموفق تمییز میدهد. فراهم آوردن داده های صحیح به سیستم های نرم افزاری با گذشت زمان بستری مناسب از داده های قابل اتکا فراهم می آورد و تحلیل این داده ها با ابزارهای تحلیلی و درج نتایج در داشبوردهای مدیریتی در دراز مدت سیستم پشتیبان تصمیم گیری شرکت را به وجود خواهد آورد.

استفاده از بسته های نرم افزاری و سولوشن های فرآیندی در برنامه ریزی، زمان بندی و مدیریت پروژه هم واجد چنین وجهی است. نرم افزار متعهد به ارائه ی یکی از دو خدمت ذخیره یا پردازش بر روی داده های ارائه شده است و تهیه و ثبت داده های صحیح و دقیق تماماً به تعهد کاربران سیستم بستگی دارد.

پیاده سازی و اجرای سیستمهای برنامه ریزی، زمان بندی و مدیریت پروژه کاری شدیداً قاعده مند است. اساساً حفظ دیسیپلین و پایبندی به قوانین و پروتوکلهای وضع شده از ضروری ترین الزامات کار مدیریت پروژه است. نه فقط در این سیستم بلکه در سایر سیستم ها که انضباط قوام دهنده ی کارکردهاست رعایت بی چون و چرا و غیر منعطف قواعد تنها راه موفقیت در پیاده سازی آن سیستم است. ماهیت چنین سیستم هایی عمل در چارچوب تعیین شده است و از این رو بیش از اینکه مقید به قانون یا قوانینی خاص باشند مقید به قانونمند بودنند. از این رو وقتی که اجتناب از قواعدی مانند صداقت در وارد کردن داده های تخمین یا زمانبندی بر اثر اعمال فشار از مراتب بالاتر مدیریتی بدل به عادت شود، کار تا جایی پیش خواهد رفت که این نرم افزارها عملاً به پوسته ای بی مغز و ابزاری برای نمایش و شو-آف تبدیل میشوند بدون اینکه در عمل کاربردی داشته باشند. از بارزترین مداخلات مدیران بالایی بر کارشناسان برنامه‌ریز، جابه جایی تاریخ ها و دستکاری هزینه ها با هدف بالا بردن توان رقابت در مناقصات است. به فرض موفقیت در گرفتن یک پروژه، کمترین تبعات چنین کاری، ناتوانی در عمل به تعهدات است. خدشه دار  شدن چهره‌ی شرکت و کاهش اعتبار آن معمولاً پایین ترین اولویت را در ملاحظات مدیران تصمیم گیر و آمرین به عدم صداقت در ارائه ی برنامه ریزی و گزارشات پیشرفت دارد.


 
 
A whiter shade of pale
نویسنده : jay thunder - ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱
 

 

she said "there is no reason

and the truth is plain to see"

but i wandered through my playing cards

and they would not let her be

one of sixteen vestal virgins

who were leaving for the coast

and although my eyes were open wide

they might just as well've been closed

and so it was that later

as the miller told his tale

that her face, at first just ghostly

turned to whiter shade of pale


 
 
سه، دو، یک، ... حرکت
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦
 

ادیپوس پادشاه

از اثرات خنده دار و عجیب سینما با نتایج غیر قابل پیشبینی این است که بینندگان شدیدا در جذبه ی فیلم حل میشوند و فکر کردن به چرایی رویدادها در پس پشت انبوه چگونگی ها و چند و چون ماجرا های پرزرق و برق به دست فراموشی سپرده میشود. بینندگان پس از ترک سالن خود را موظف میدانند قدم زدن بر مسیری را آغاز کنند که قهرمانان روی پرده جانشان را در آن از دست داده اند یا همزمان با رقم زدن لحظاتی پرتعلیق، پر کشش و تراژدی‌وار، بیننده را با خود همراه و در تجربیاتشان سهیم کرده اند. شاید احساس دین نسبت به آفرینندگان اثر باشد یا حالت ذهنی و بیمارگونه ی دیگری در کار باشد که بیننده را مجاب میکند صحنه ی نمایش را به صحنه ی واقعیت تعمیم دهد و از این راه به شخصیت ها و ماجراهای نمایش تشبث‌جویی کند. شاید هم ته‌مایه ای از میل به جاودانگی در میان باشد، لذتی که حس شریک شدن در شاهکاری جاودانه -فیلم و نمایش- به انسان میبخشد و تنها با خلق موقعیت های مشابه با صحنه های نمایش در زندگی هرروزه امکان پذیر است. طرفه اینکه بیشینه ی آن چیزی که توسط بینندگان تیپ ایرانی دریافت میشود بدبختی‌ و تنگنا و بن بست‌ و خلاصه آن لحظاتی است که بذر لذت، از محل تماشای بیچارگی کاراکترها ادراک میشود و اذهان بیمار و تهی شده از شیره‌ی زندگی و "اراده ی معطوف به قدرت"، ناتوان از فهم این واقعیت که لذتجوییشان اساسا آبشخوری دیگر داشته است، لذت را در ویژگی کاراکترها و مختصات موقعیت های تصویر شده جستجو میکنند.

برای زندگی روزمره ی یک ایرانی دیدن برخی صحنه های "شوالیه تاریکی" محل تولید چنین لحظاتی است. درک این واقعیت که انسان ها بر سر بزنگاه ها یکدیگر را به راحتی قربانی خواسته هایشان میکنند به خودی خود کار چندان سختی نیست اما یک ذهن مریض و دیرباور تنها از مجرای آزمایش ذهنی طراحی شده ی کریستوفر نولان در اواخر فیلم خودش را با این واقعیت همراه میکند و تلاش میکند از منظرگاه های جدید این مسئله را موشکافی کند و درگیری ذهنی برای خودش ایجاد میکند و در نهایت هم با جایگذاری خودش در این کشمکش چاره ای نمیبیند جز اینکه  نقش انسانی منفعل و قربانی را بپذیرد که لگدمال آمال طرف دیگر درگیری شده است؛ چراکه این انفعال از همان ابتدا و همزمان با انفعال در دریافت اصلِ واقعیت با او عجین شده است. فهم چنین واقعیتی نیاز به آزمایش ذهنی و درگیری فلسفی و ذهنی ندارد، ایرانیها در زندگی هر روزه بی تعارف یکدیگر را زنده زنده میخورند!

این هم بخشی از آنتیگونه و لذت تراژیک از آندره بونار با ترجمه ی شاهرخ مسکوب: "نوشتن تراژدی، که چه؟ نشستن روی پله های تئاتر و تماشای بدبختی انسان، چه فایده؟بیشک برای لذت. اما چه لذت که خود بدانیم که اختیار دار زندگی خود نیستیم، موجودات خدانام با ما بازی میکنند و مرگ ما را از شور و شوق و تقوایمان جدا میسازد؟ این است آموزش -لااقل ظاهری- هر تراژدی. اگر تراژدی از نظر شاعر معرفت به نیروهای شوم مسلط بر زندگی است پس چگونه میتوان چون مائده ای به مردم هدیه اش کرد؟ ولی شگفت انگیزتر شتاب مردم است برای دیدن تراژدی و تسکین هوس گریستن. تراژدی لذت است. تراژدی معرفت به رنج است و این معرفت ما را لبریز از شادی می سازد. زیرا همیشه معرفت لذتبخش است، حتی معرفت به رنجهایمان. و پاسخگویی به رنج بر اساس معرفت هم لذت بخش است. نه تنها معرفت از راه ذکاوت، بلکه با تمام هستی و با عمیقترین احساس. معرفت از راه خواستن، همچنان که از راه شنیدن. معرفت گریز از تنهایی است، شرکت در زندگی دیگران و جهان است. و اگر این معرفت ما انفعالی نباشد، فعال و ثمربخش باشد، آنگاه در بازآفرینی خود و جهان شرکت جسته ایم."


 
 
بخشی از سوگند همراه
نویسنده : jay thunder - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۳
 

از روی مروت و دادگری به روان راستی سوگند یاد میکنم....

....به فرمان ازلی: مویه و زاری را ننگ دارم، تملق نمی‌گویم، فریاد ننگ آمیزفریب خوردگان را نمی ‌شنوم، حق ناشناسان و پیمان شکنان را پاد افره سخت میدهم، از دروغ و ناسپاسی و نیرنگ بیزارم، خواب آلودگی را گناه می‌شناسم،. بدون تلاش و نبرد جاودانه‌ی حق هیچگونه درخواستی ازخدا ندارم، می‌جویم تا زندگانی یابم، بیدارم، هشیارم، خسته نمی‌شوم، می‌کوشم تا همچون فرهنگ درخشان و دیرینه خود، روان مردم گیتی را به نیروی راستی و منش پاک توانا سازم تا آشتی پدید آورم. دروغ را زشت‌ ترین گناه می‌دانم، هیچ نشانه‌ ای به خود کم ‌بینی وکهتری نمی ‌بینم، از روی فرین‌ پی پشتیبان جاوید نبرد نیکی با بدی هستم، فراموش نمی‌کنم، خود فریبی را آفریدگار دروغ و دروغ را آئینه سرتاپا نمای ناپاکی میدانم، دلهره ندارم، هرنکته که از دیدگاه و آماج اندیشه‌ها گذشت به دل میسپارم و با سروش نهان خود کنکاش می‌کنم، خودپسندی را کنار می‌ نهم، ....

دوگانه نیستم، آشنا به فلسفه کار و کوششم، راست می‌ گویم ولو بیم جان باشد، دروغ نمی ‌گویم ولو امید نان باشد، ....

از پرتگا ه تعصبهای بی پایه گریزان با آرمان انسانیت سربلند و پرشکوه زندگانی می ‌کنم و غرورآمیز زندگی را بدرود می‌ گویم. به هر واژه که از زبان جاری گشت ارج می ‌نهم. جان و روانم را از بندها ی جانوری رسته و سر در کمند اندیشه می ‌نهم. ازبلای خانمانسوز پدیده‌های رشک مانند : خودخواهی، چشم هم ‌چشمی، ناتوانی، نابخردی، دشمنی و از هرگونه کاستی در فروزه‌های نیک دوری می ‌جویم. در میدان ربایش خواستها در تلاش و کوششم. پوشاک ساده می ‌پوشم. تندرستی را در جان و روان می ‌جویم....

آزادی و آزادگی را به جان می ‌خرم. غم نامه‌های شوم و تبعیض از هرگونه را با آرمانهای بی‌ مایه به سوی عدم می ‌فرستم. سر آن کس که خاکمال گدائی شد لگدکوب می‌ کنم. در پیکار زندگی روئین تنم. گنهکاران گذشته را نفرین می‌کنم. ناهماهنگی گفتار با اندیشه را ریشه مردم فریبی و آبشخور ناپاکی میدانم. پایداری و وفاداری در دوستی را فروزه‌های بایسته میدانم....

سپاس تو را ای پیرسخن، آهنگ جاوید پیروزی را سرود کن ... در اندیشه‌ام.

استاد مصطفی دهقانیان


 
 
چرا کم کتاب میخوانیم؟ شاید....
نویسنده : jay thunder - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۳
 

استاد داریوش آشوری

بگذارید از پرویز داریوش شروع کنم. سمبل یک مترجم پرکار که عمده‌ی کارهایش ترجمه هایی بی رمق از فاخرترین آثار ادبی دو قرن گذشته است و کمتر کسی است که حین استفاده از دسترنج ایشان فحشی نثار روح پرفتوحش نکند. اولین ترجمه ای که از ایشان خواندم خشم و هیاهو فالکنر بود که حین خواندنش بارها مجبور شدم بایستم و جای ارکان جملات را عوض کنم تا بتوانم به زور معنایی تزریقشان کنم و تازه بعد از آن چسباندن آن جمله در بافت موجود و  استنباط معنایی از جمیع جملات خودش مکافات تازه ای بود. دومین کتابی که از ایشان خواندم موبی دیک هرمان ملویل بود که با تمام کردن آن عهد کردم دیگر دست به کتابی که پرویز داریوش ترجمه کرده باشد نزنم. این را هم بگویم که متاسفانه امثال آقای پرویز داریوش کم هم نیستند.

و تازه این اوضاع ادبیات داستانی است که خواندن آنها به مراتب ساده تر از کتب اجتماعی، فلسفی، اقتصادی، اقتصاد سیاسی، روانشناسی و ... است. چون مثلا درک تنها درصدی از مطالب برگردانده شده هم میتواند از این جهت کافی باشد که درکی کلی از ترجمه به دست میدهد و تامل عمیق تنها منحصر به جملات کلیدی میشود که آن هم در قیاس با حجم کل متن درصد قابل ملاحظه ای نمیشود. اما اگر همین مترجمان بی ذوق مثلا سراغ متون فلسفی بروند حاصل کارشان افتضاحی جبران ناشدنیست و برخورد خوانندگان کم تجربه که عمق تاثیر ترجمه بر کیفیت یک متن را دست کم میگیرند شاید بیزاری از مقوله ی مورد بحث، و در برخوردی رادیکال تر بیزاری از کتابخوانی به صورت عام باشد. حسن ناگفته ولی پیدای کتب تالیفی بر ترجمه هم مشخصا این است که نگارنده مطلب را به زور بر کاغد نمینشاند و بدون شک فکری خلاق دست اندرکار چینش لغات و انتقال آنها به روی کاغذ بوده است و البته به همین نسبت هم فهم نوشته ها برای خوانندگان آسانتر خواهد بود. رسیدن کتاب های محمد قائد، محمود سریع القلم، همایون کاتوزیان (که البته کتاب های ایشان هم از زیر دست مترجمان به ما رسیده اند)، رضا امیرخانی -و سایر مولفین وطنی که حرف مفت نمیزنند- به چاپهای پنج و شش و بالاتر، شاهد همین است که حرف حساب بی خریدار نمی ماند. اما در بازار نشر، غلبه ی کمی کتب ترجمه بر کتب تالیفی از حیث عنوان نشان میدهد که کتاب خواندن علی رغم آنچه که به نظر میرسد چندان هم با استریوتایپ لم دادن و ورق زدن همخوانی ندارد و بیشتر به مجازات و اعمال شاقه میماند.

روش انتخاب کتاب های ترجمه در ایران میتواند به روش انتخاب مترجمین تبدیل شود؛ یعنی ما خوانندگان به جای اینکه در کتابفروشی با دیدن یک کتاب مرعوب نام نویسنده و عنوانش شویم، اول از همه سراغ مترجم کتاب را بگیریم. و پیشنهاد من برای خوانندگان: انتخاب کتاب از بین آثار ترجمه شده توسط مترجمین کارآزموده و گزیده کاری مثل عزت الله فولادوند، داریوش آشوری، مرادفرهادپور، نجف دریابندری و ... و اعتماد به آنها، میتواند راهی بهینه برای گریز از آسیبهای روحی-روانی حاصل از سروکله زدن با جملات پیچ درپیچ و بیقاعده‌ی میرزابنویسهای تازه مترجم شده باشد.


 
 
دیروز، امروز، فردا
نویسنده : jay thunder - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۱
 

رفتاری به صورت قاعده بین ما انسانها وجود داردکه هر چیزی - ولو اندکی - ذائقه نواز باشد را شیره کش میکنیم و عصاره اش را میمکیم و وحشیانه  به آن هجوم می آوریم و این روند را دقیقا تا مرز تهوع از سوژه مورد نظر پیش میبریم. نه یک قدم پس و نه یک قدم پیش. دقیقا همان جایی که دیگر جایی برای التذاذ وجود نداشت ملتفت میشویم که میشد انتفاعمان را به شیوه ای مناسب تر برنامه ریزی کنیم و چون حالا دیگر خیلی دیر است به جای  اصلاح آنچه به سر سوژه آورده ایم سوژه ی جدیدی را پیدا میکنیم، یا مشابه آنچه را که از بین برده ایم میسازیم و به فکر شیره کش کردن آن می افتیم و قص علی هذا. خیلی ها روابطشان با انسان ها بر همین منوال است و احتمان اولین چیزی هم که با این چند خط جلوی چشم می آید همین روابط انسانی است اما اینجا بیشتر منظورم صور دیگری از زندگی هر روزه است. ما انسان ها شهر ها را به وجود آورده ایم تا نیاز هایمان را در تعامل با شهروندان دیگر بر طرف کنیم و به این وسیله قادر باشیم گستره ی بیشتری از نیاز ها را به شکلی تخصصی تر پاسخ دهیم. و به محض آنکه به مزیت های این زندگی پی میبریم تا جایی که در توان داریم این عنصر دست ساز -یعنی شهر-  را باد میکنیم و این کار را تا آنجایی ادامه میدهیم که دیگر جایی برای تورم بیشتر باقی نمانده باشد و سازمان شهر از پذیرفتن آحاد بیشتر ناتوان شود. یعنی دقیقا آن مرزی که پیشی گرفتن نرخ موالید از نرخ رفتگان یک شهر برای ساکنان آن تهدیدی جدی تلقی میشود. آنهایی که گذشته ای کم تراکم تر را به یاد می اورند از خودشان میپرسند چه شد که به اینجا رسیدیم؟ و چون پاسخ را در "میان تنه"‌ی خودشان میبینند خودشان را به نفهمی میزنند و ترجیح میدهند آن را با دیالکتیک من‌درآوردی و خنده داری که به تاریخ نسبت میدهند برای خودشان توجیه کنند. دیگرانی هم که سنشان قد نمیدهد اساسا سوالی برایشان مطرح نمیشود.

از نگاهی دیگر خیابان ها ساخته شدند تا جابه جایی را برای انسان شهرنشین آسان کنند. بعضی از   گذشتگانی که عقلشان بیشتر کار میکرد خیابان هایی با دهانه های چند ده متری طراحی کردند و  دعای خیر آیندگانشان را برای خود تضمین کردند. اما آیندگانی در حد یک یا دو نسل؛ چون همین برنامه ریزان آینده نگر ترتیبی فراهم آوردند که خودروهایی هر چه بیشتر به این خیابان ها سرازیر شوند و فرآیند تزریق تا مرز قفل ِ تمام و کمال شبکه پیش رود. و بعد از آن متغیر های آزادراه و کمربندی را به همراه پارامتر های مربوطه به فرمول پیچیده ای که سخنش رفت اضافه کردند اما باز هم ریزش سیل خودرو های بیشتر، کار را به جایی رساند که تنها بخش کوچکی از این بزرگراه حائز  شرایطی که مطلوب بنیان گذارانشان بود باقی ماندند. و تصمیمات بعدی در این زنجیر بی پایان، احداث آزادراه های درون شهری بیشتر و بیشتر بود. از همین قسمند مراکز تفریحی که در زمان اوج ازدحام متقاضیان ِ استفاد ه از امکانات، تا مرز انفجار پر میشوند و تلاش شهروندان برای احتراز از برخورد با دیگران هر گونه لذت احتمالی را تحت الشعاع قرار خواهد داد. و ...

آنچه که در بالا حرفشان زده شد کاملا با نادیده گرفتن عواملی مانند اقتصاد، ثبات سیاسی و ... بررسی شده اند اما  حتی اگر این موضوعات ناگفته را هم در محاسباتمان وارد کنیم خروج از مدار ناپایدار و در عین حال بی پایان تکرار سازوکارهایی که  نشان داده اند به شرط پذیرش عوارض میتوانند تا ابد تکرار و بازتولید شوند و عرصه را هر چه بیشتر بر انسان تنگ کنند، نیازمند حرکت به سمت نقاط تعادلی است که در آن دسترسی به همه چیز برای همگان امکان پذیر نباشد. شیوه ی شهرسازی و لحاظ کردن تفکیک طبقاتی در مناطق شهری، استفاده از ترفند های معماری و یا وضع هزینه های سنگین برای بهره مندی از این امکانات به شیوه ای که همگان از پس پرداخت این هزینه ها برنیایند-میتواند جلوی هجوم همگانی برای تخریب هر آنچه که میتواند به نوعی حامل الهام و فراغ برای بشر شهرنشین باشد بایستد.


 
 
sick german minds
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠
 

اساسا ذهن آلمانی ها به هردلیلی که هست با پیچیده سازی و گنگ و مغلق کردن موضوعات و سوژه ها به صورت تاریخی همزیستی مسالمت آمیز برقرار کرده. فکر نمیکنم آن حجم دود و مهی که هگل و شوپنهاور به عنوان مثال به ذهنیت آلمانی های بیچاره (و ما ایرانی های قرن بیست و یک که همیشه به فاصله ی یکی دو قرن آماده ی بو کشیدن گند و گهشان هستیم ) پاشیده اند از جایش تکان خورده باشد. هزار نیچه ی دیگر هم که بیاید، همچنان روشنفکر های گوزویی وجود خواهند داشت که برای درک -و چه بسی تظاهر به درک- مفاهیم خودساخته و شخصی متقدمان پفیوزی که نامشان برده شد سر و دست بشکنند. در اینجا از نمونه‌ی دیگری از این طرز فکر بیمار آلمانی پرده برداری میکنیم:

استقرار استوایی که سیستم مکانیابی استاندارد و پذیرفته شده ای برای پیمایش آسمان است، هم در تلسکوپ های آماتوری و هم در رصدخانه‌های پیشرفته و برای تلسکوپ های چند متری به کار گرفته میشود. اقسام مختلفی دارد که عناوین نعل اسبی، چنگالی، "آلمانی" و ... را یدک میکشند. تمام آنچه که مورد نیاز است دو محور متعامد (بعد و میل) است که البته بسته به موقعیت جغرافیایی ارتفاع محور قطبی از افق -که حامل دایره ی بعد (یا ساعت) است- تفاوت خواهد کرد. با این حال برای مصارف آماتوری ساده که قصد عکاسی در کار نیست و هدف تنها یافتن اجرام خاصی است آنهایی که تجربه دارند قبول میکنند که استفاده از سیستم سمت و ارتفاعی بهترین گزینه است.حال اگر با این فرض جلو برویم که برقراری رابطه با یک سیستم سمت و ارتفاعی بسیار ساده است و نبوغ چندانی نمیخواهد، یک ذهن  سلیم اگر بخواهد برای عکاسی و نوردهی بلندمدت به سیستم استوایی تغییر کاربری دهد احتمالا پیشنهادش این خواهد بود که قابلیت انعطاف برای تغییر زاویه ی محور قطبی با افق را زیر دو محور اصلی سمت و ارتفاعیمان، به مقر اضافه کنیم که نتیجه اش میشود مقر استوایی چنگالی؛ یک استقرار استوایی کامل.

استقرار چنگالی تلسکوپ Meade LX10

اما آنهایی که با مقر استوایی آلمانی مشغول پیمایش میشوند معمولا در کارشان  به مشکل میخورند چون بسته به وضعیت متغیر مقر، محور های اصلی از حالت استاندارد توازی و تعامد با افق خارج میشوند و بر سر رصدگر بیچاره بازی در می آورند. در طراحی اعجاب آور آلمانی محور میل از داخل محور بعد میگذرد و در نتیجه با وجود اینکه چرخش دایره ی میل میتواند مستقل از حلقه‌ی ساعت‌شمار (محور بعد) باشد اما عکس آن امکان پذیر نیست و با چرخش حول محور بعد، لوله ی تلسکوپ حول محور میل لنگر می اندازد و حرکتی قیچی وار خواهد داشت. تنها در یک حالت با لنگی مذکور مواجه نخواهیم شد و آن زمانیست که قبل از شروع عملیات تنظیم مشغول تماشای ستاره قطبی و همسایه های نزدیکترش باشیم و خواننده بهتر میداند ستاره ی قطبی و همسایگانش معمولا اجرام دندان گیری برای رصد به حساب نمی آیند! البته استقرار چنگالی هم حرکت لنگری را دارد اما با دردسر به مراتب کمتری به ویژه که برای مشاهده ی اجرام نیمه ی جنوبی آسمان ( برای رصدگران نیمکره ی شمالی) و یا نزدیک به سمت الراس نیازی به حرکات محیر العقول محور ها نخواهیم داشت. کسی که تجربه ی کار با هر دو را دارد راحت تر متوجه حرفم میشود.

 استقرار استوایی آلمانی

قسمت جالب و بیشتر از همه عجیب ماجرا اینکه بسیاری از تلسکوپ های آماتوری فاقد موتور که نه وزن زیادی دارند و نه قطر دهانه شان بالاست - و در نتیجه به هیچ وجه نمیتوانند کاربرد عکاسی مناسبی داشته باشند- همچنان با مقر آلمانی فروخته میشوند. نمونه اش تلسکوپ این حقیر که با وجود ساخت دقیق قطعات و کیفیت بالای پرداخت توسط سازندگان روس، به همان دلایلی که گفته شد تا حالا چند صد بار اعصاب مالکش را تا حد جنون به هم ریخته.

پ.ن: دوست داشتم مطلب کاملتری برای مقایسه این دو مقر بنویسم ولی فکر میکنم در همین حد برای به صلابه کشیدن "روح آلمانی" پشت این طراحی کافی باشد.


 
 
the REX
نویسنده : jay thunder - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٧
 

آلبوم "Made in Heaven" کوئین رو خیلیا دوست ندارن و خیلیا هم اساسا تا حالا به خودشون زحمت ندادن گوشش کنن. شاید چون 4 سال بعد از مرگ فردی مرکوری منتشر شده و شاید هم چون ووکال بعضی آهنگ ها کار ووکالیست اصلی نیست. دو سه تا آلبوم آخر کوئین رو باید جدا از بقیه آلبوم ها گوش کرد. مرکوری که سال ها قبل فهمیده بود به ایدز مبتلا شده غیر از این آلبوم ها ("مید این هون" و "اینوئندو" و "میرکل") جای دیگری ندیدم لیریک هایی شاد و امیدبخش به اندازه ی آهنگ هایی مثل "a winter's tale" و "innuendo" و "it's a beautiful day" و"ride the wild wind" را با این سطح انگیزش و انرژی بیرون داده باشد. دوست دارم باور کنم فردی مرکوری واقعی کسی بوده که یک چنین چیزهایی از حنجره ش بیرون میومدن :

...what a SUPER FEELING

am i dreaming?...

there's a kind of magic in the air

what a truely magnificent view

a breathtaking scene

with the dreams of the world

in the palm of your hand...

..........it's all so beautifullllllllllllll

like a landscape painting in the sky.......

و نه کسی که سرشو جلوی جبر دنیا خم کرده و توی "the show must go on" برای چیزهایی که رقم خوردنشان به دست او یا کس دیگری نیست ننه من غریبم بازی در می آورد و آه و ناله میکند. و در نقطه ی مقابل انجاییکه در "innuendo" مقصد و نقطه ی عزیمت مشترکی را برای امروز و فردایمان ترسیم میکند از صمیم قلب و با تمام وجودم حسرت میخورم چرا هیچ وقت قادر نخواهم بود اجرای زنده ی این شاهکار و صدای خالق تکرار نشدنیش را از نزدیک ببینم و بشنوم.

مرکوری فقید فقط اگه یکی دو روز بیشتر رمق داشت که خودشو برسونه به استودیو آهنگ معرکه ی مادرلاو به این وضع فضاحت بار و با صدای لایتچسبک برایان می ختم نمیشد. بعد از یک سولوی بی نظیر، اون صدایی که میخواست تبلور امید در عین ناتوانی باشه و فریاد بزنه:

my body's aching but i can not sleep

my dreams are all the company i keep... 

 قرار نبود صدای خشدار و بیروح برایان می باشه. و نه هیچ کس دیگه ای که توی "سال آخرالزمان" هنوز هم اجرای زنده روی استیج داره.

مجسمه ی فردی مرکوری در مونترو - سوئیس


 
 
and justice for all ...
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٢
 

نماینده ی محترمی بعد از جلسه ی جنجالی استیضاح وزیر معزول کار فرمود: "اگر همه بخواهند اینطوری رفتار کنند که سنگ روی سنگ بند نمیشود" پس از کنار کشیدن لفافه : "نگذارید این جریان انحرافی در سنت حسنه ی گردنه گیری دسته جمعی هم بدعت گذاری کنند." بین همه ی واکنش هایی که بعد از این ماجراها از طرف ریز و درشت مسئولان و غیر مسئولان ابراز شد یک نفر نبود بگه بالای چشم ف.ل ابرویه.

به قول آقا متالیکا:

Halls of justice painted green
Money talking
Power wolves beset your door
Hear them stalking
Soon you'll please their appetite
They devour
Hammer of justice crushes you
Overpower

The ultimate in vanity
Exploiting their supremacy
I can't believe the things you say
I can't believe
I can't believe the price... we pay
Nothing can save us


 
 
اندر برکات قوای قهریه2 (یادی از اساتید)
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦
 

1- استاد ام.آی.اس: اُ. آر به این درد میخوره که ببینی روزی چه قد میخوای به مرغت دون بدی.

2- استاد اُ. آر : همه ی شرکتای بزرگ دنیا کاراشون با حل بهینه یا تقریبی برنامه ریزی ریاضی جلو میره.

3- استاد داده کاوی: کوچکترین تصمیم هایی که توی غرب میگیرن رو بیس داده کاویه. حتی تصمیم گیری های سیاسیشون.

4- ایضا استاد داده کاوی: کنترل کیفیت آماری یه علم منسوخ شده ست.

. . .

-اگه زور وزارت علوم نبود همین سه چار تا استاد(یا به عبارتی خروس لاری) چه طوری میخواستن با هم سر یه سیلابس مشخص واسه دوره ی کارشناسی به توافق برسن؟


 
 
← صفحه بعد