اینارو من ننوشتم

از نفس افتاده ها 3
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩
 

2 پرده از سوژه و قدرت - فوکو:

1- آنچه به راستی مرا تکان می دهد این واقعیت است که در جامعه ی ما هنر تبدیل به امری شده است که صرفا با ابژه ها در ارتباط است و نه با افراد یا زندگی. این نکته به این معناست که هنر امری تخصصی شده است و دیگر کار متخصصان است. اما مگر نمی شود زندگی هر کس تبدیل به اثری هنری بشود؟

2- مسئله سیاسی اخلاقی اجتماعی و فلسفی دوران ما این است که خود را هم از دولت و هم از ان نوع فردسازی ای رها کنیم که به دولت گره خورده است. ما باید شکل های تازه ای از سوبژکتیویته را از طریق انکار این نوع فردیت که چند سده است به ما تحمیل شده ایجاد کنیم.

 

---

اضافات: یک جمله از بعضی آدما همونقدر مطلب میرسونه که یه جلد اراجیف بعضی های دیگه. نکته دیگه اینکه چه قدر خوبه که ذات دوران ما با مخفی نگه داشتن بند شماره دو از عموم گره خورده؛چون  همه شایستگی دونستن این بندرو ندارن و بنا به دلایلی دونستن و عمل کردن بهش هم برای خودشون خطرناکه هم برای اطرافیانشون


 
 
اندر برکات قوای قهریه + ادامه ی از نفس افتاده ها
نویسنده : jay thunder - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤
 

خشکم زد.

چیزی که باعث شد خشکم بزند احساس گناه نبود.یاد گرفته بودم هیچوقت احساس گناه نکنم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند احساس ترسناک خسران نبود. یاد گرفته بودم هیچوقت حسرت چیزی را نخورم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند نفرت از مرگ نبود. یاد گرفته بودم مرگ را به دیده دوست نگاه کنم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند خشم عمیقی نسبت به بی عدالتی نبود. یاد گرفته بودم پیدا کردن نیم تاج الماس در جوی خیابان منطقی تر از انتظار پاداش و مجازات متناسب با خدمت و خیانت است.

چیزی که باعث شد خشکم بزند این نبود که هیچ کس دوستم نداشت. یاد گرفته بودم بی عشق سر کنم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند تصور ظالم بودن خداوند نبود. یاد کرفته بودم هرگز انتظاری از خداوند نداشته باشم.

چیزی که باعث شد خشکم بزند این بود که در ان لحظه مطلقا دلیل و انگیزه ای نداشتم به کدام سمت بروم. آنچه در این سالیان دراز بیهودگی و مرگ مرا به پیش رانده بود کنجکاوی بود.

اما اکنون آن نیز فرو نشسته و خاموشی گرفته بود.

یادم نمی آید چند دقیقه یا چند ساعت همین طور خشک بر جای ایستاده بودم. اصلا اگر هم قرار بود حرکت کنم کس دیگری می بایست انگیزه حرکت را در من بر انگیزد.

و کسی نیز چنین کرد.

یکی از ماموران پلیس مدتی مرا تماشا کرد و بعد پیشم آمد و گفت:((حالتان خوب است؟))

گفتم ((بله))

گفت((خیلی وقته اینجا وایستادین))

گفتم((درسته))

گفت((منتظر کسی هستین))

گفتم((نه))

گفت((فکر نمیکنین بهتره راه بیفتین))

گفتم((چرا قربان))

و به راه افتادم.

----شب مادر- کورت وونه گات----

 

 در ادامه پست قبلی : کورت وونه گات سبک غریبی داره برای نویسندگی نمیدونم رمان نویسا بهش چی میگن ولی اگه من بخوام روش یه اسم بذارم میشه هایپرفیکشن. شخصیت ها خارج از متن روایت اصلی و در حواشی چنان پرداخته میشوند که واقعا بدون تحقیقات اضافی میشود باور کرد کتابی تاریخی یا مستند را ورق زده ایم. بخشی از این جهت که قسمت بزرگی از جزئیاتی که بیش از هرچیز ما را به تصور گفته شده میرساند نشئت گرفت از مشاهدات زنده ی خود نویسنده است. اساسا کلمات نوشته شده  از دستانی که گرمای خون تازه جوشیده را احساس کرده اند  بوی خون میدهد. مهم نیست خالق در مقام نویسنده یا کارگردان از چه مینویسد لازم نیست برای نوشتن از یک بیمار روانی یا یک قاتل زنجیره ای یکی از این دو باشد یا هرچیز دیگر اگر میخواهد کارش فراموش نشود باید بداند از چه مینویسد و باز هم این به این معنی نیست که حتما زیگموند فروید یا بازپرس ویژه قتل عمد باشد. فکر میکنم اگر روزی صادق هدایت جای خودکشی با گاز در وان حمام دراز میکشید و رگ دستش را میزد شاید نتیجه کار دلقکی خوابیده در یک وان سس کچاپ میشد نه قهرمانی که پس از دوره ی الف تا یای  نیهیلیسم به صرافت خداحافظی با فلکِ گردان در مدار پوچی افتاده است.کتابی از هدایت را دوست دارم بخوانم که پس از خودکشیش نوشته باشد!! قلم به دست گرفته میتواند از هر چیزی بنویسد و دوربین کارگردان به امر اوست و هر آنچه اراده شود همان را در کادر نشان میدهد اما هر چیزی رو میشه با دو تا تگ از هم جدا کرد: تگ اصلی و تگ مصنوعی. هنر وامداران تگ دوم هم این باشد که برای تگ مصنوعی a++ تلاش کنند و باورشان هم  این  که راه گرفتن تگ اول در فنون نویسندگی و فیلمنامه نویسی و آن مقدار که فکر میکنند از پیاده سازی صدردصدی احساس یا منطقشان (یا تلفیق متناسب هردو) از یک پدیده نمیگذرد و درجه باورپذیری هر چه بالاتر  شخصیت ها و بازی هر چه بهتر بازیگران توانا نتیجه اش میشود سرگرم شدن هر چه بیشتر بیننده و خواننده برای کشف ناسازگاریهای شخصیتی و روایی و درنهایت نمره دادن به هنر نویسنده (کارگردان) در حداقل رساندن خطا-ناتوانیش در خلق مدلی از یک تصویر ذهنی و نه حتی واقعیت. مثالهایی از دیده های اخیر با تمهای ممنوعه! :1) معلم پیانو-2 AND ALONG CAME A SPIDER که مازیار بهاری خبرنگار فرنگ نشین ( که غیرمستقیم دفتر پرس تی.وی توی لندن رو هم بست!) کارگردانیش کرده و درباره سعید حنایی قاتل زنجیره ای مشهده و بدون کمترین نگاه به لایه های روانی کار خیلی سریع شروع به القای وحشت در فیلمش میکند و نتیجه کارش در تصویر کردن یک قاتل زنجیره ای همان قدر موفقیت آمیز است که تلاش کارگردان خوابگاه دختران با آن غول گروتسکش! 3)- یک مثال تخیلی:- فیلمی درباره قاتلی نکروفیل (ted bundy) و علی القاعده با تمرکز بیش از 80% بر صحنه هایی که خودتان بهتر میدانید! 4)مستند اسکار گرفته!! ی چارلز منسون.

مشکل این است که اگر سعید حنایی هم نویسنده یا فیلمنامه نویس میشد نتیجه کارش حتما چیز مزخرف و کودکانه و تلاشی برای اخلاقی نشان دادن جنایت هایش از کار در می آمد. نتیجه :اگر کتابی میخوانیم یا فیلم داستانی میبینیم سراغ انهایی را بگیریم که بدانیم مضمونشان میتواند برخاسته یا لا اقل الهام گرفته از تجربه ای مستقیم و بلاواسطه باشد و اگر جز این بود و دیدیم و خواندیم باز هم مشکلی ندارد تا جایی که جدیشان نگیریم؛ کسی که برای سرگرمی فیلم نمی بیند احتمالا اشتیاقش برای دیدن زودیاک خیلی بیشتر است تا هفت!!!

فرمول پیشنهادی: تشریح انگیزه یک عمل و تصویر خود آن عمل، تناقض احتمالی این دوتا، تنش های شخصیتی و اثرگذاری این تنش ها در روابط بین شخصیت های محوری، تحلیل روانکاوانه ی ضمنی حین شرح یک عمل با تکیه بر جزئیات با تکمله ای از روشنگری در خلال گفت و گو ها ، نقب زدن به گذشته و یا آغاز روایت از جایی که شکی باقی نماند که حلقه ای گمشده در روایت باقی مانده و از همه بدیهی تر هم خودداری از گرایش به نتیجه گیری اخلاقیه. دیدن پوپک و مش ماشالا  حتما و قطعا برای اعظم ملت غیورمان که درگیری های ذهنیشان کاملا لول بندی شده است و هیچ وقت هم از سطح صفر بالاتر نمی آید ارجحیت بیشتری از دیدن جدایی نادر از سیمین دارد. دغدغه ی یک گمشده درجنگل مسیر های دور و روش است و تبعا و طبعا نمیتواند کاری به نقشه جهای دیگر داشته باشد و برای این دغدغه اش هم کاملا محق است!

کارهایی با تم جنگ که به دلم نشسته اند و ما به ازای مصنوعی برایشان آنقدر زیاد که از شمار خارج : همین کتاب شب مادر، نشان سرخ دلیری، وداع با اسلحه، در جبهه غرب خبری نیست و سلاخ خانه شماره پنج


 
 
از نفس افتاده ها
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

سوال: طرفدارای پروپاقرص سینمای گدار هیچوقت شده صد مترو زیر بیست ثانیه بدون؟! اصلا خود گدار وقتی که از نفس افتاده رو ساخت تو عمرش از نفس افتاده بود؟

فینچر تا حالا جون یه آدمو گرفته که سوژه این همه فیلماش گرفتن جون آدما و فلسفه مرگ و زندگیه؟ گور بابای تکنیک و کاراکتر و فیلمنامه و میزانسن و هر چی کوفت و زهرمار دیگه. من ترجیح میدم سخنرانی زنده ی چارلز منسونو گوش بدم حتی با اینکه حالم ازش به هم میخوره.

ولی آخرش من هم میشم مثل شما. ندویده از نفس افتاده


 
 
چند تا فرض اساسی
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

مشاهده یادداشت خصوصی