اینارو من ننوشتم

چرا کم کتاب میخوانیم؟ شاید....
نویسنده : jay thunder - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۳
 

استاد داریوش آشوری

بگذارید از پرویز داریوش شروع کنم. سمبل یک مترجم پرکار که عمده‌ی کارهایش ترجمه هایی بی رمق از فاخرترین آثار ادبی دو قرن گذشته است و کمتر کسی است که حین استفاده از دسترنج ایشان فحشی نثار روح پرفتوحش نکند. اولین ترجمه ای که از ایشان خواندم خشم و هیاهو فالکنر بود که حین خواندنش بارها مجبور شدم بایستم و جای ارکان جملات را عوض کنم تا بتوانم به زور معنایی تزریقشان کنم و تازه بعد از آن چسباندن آن جمله در بافت موجود و  استنباط معنایی از جمیع جملات خودش مکافات تازه ای بود. دومین کتابی که از ایشان خواندم موبی دیک هرمان ملویل بود که با تمام کردن آن عهد کردم دیگر دست به کتابی که پرویز داریوش ترجمه کرده باشد نزنم. این را هم بگویم که متاسفانه امثال آقای پرویز داریوش کم هم نیستند.

و تازه این اوضاع ادبیات داستانی است که خواندن آنها به مراتب ساده تر از کتب اجتماعی، فلسفی، اقتصادی، اقتصاد سیاسی، روانشناسی و ... است. چون مثلا درک تنها درصدی از مطالب برگردانده شده هم میتواند از این جهت کافی باشد که درکی کلی از ترجمه به دست میدهد و تامل عمیق تنها منحصر به جملات کلیدی میشود که آن هم در قیاس با حجم کل متن درصد قابل ملاحظه ای نمیشود. اما اگر همین مترجمان بی ذوق مثلا سراغ متون فلسفی بروند حاصل کارشان افتضاحی جبران ناشدنیست و برخورد خوانندگان کم تجربه که عمق تاثیر ترجمه بر کیفیت یک متن را دست کم میگیرند شاید بیزاری از مقوله ی مورد بحث، و در برخوردی رادیکال تر بیزاری از کتابخوانی به صورت عام باشد. حسن ناگفته ولی پیدای کتب تالیفی بر ترجمه هم مشخصا این است که نگارنده مطلب را به زور بر کاغد نمینشاند و بدون شک فکری خلاق دست اندرکار چینش لغات و انتقال آنها به روی کاغذ بوده است و البته به همین نسبت هم فهم نوشته ها برای خوانندگان آسانتر خواهد بود. رسیدن کتاب های محمد قائد، محمود سریع القلم، همایون کاتوزیان (که البته کتاب های ایشان هم از زیر دست مترجمان به ما رسیده اند)، رضا امیرخانی -و سایر مولفین وطنی که حرف مفت نمیزنند- به چاپهای پنج و شش و بالاتر، شاهد همین است که حرف حساب بی خریدار نمی ماند. اما در بازار نشر، غلبه ی کمی کتب ترجمه بر کتب تالیفی از حیث عنوان نشان میدهد که کتاب خواندن علی رغم آنچه که به نظر میرسد چندان هم با استریوتایپ لم دادن و ورق زدن همخوانی ندارد و بیشتر به مجازات و اعمال شاقه میماند.

روش انتخاب کتاب های ترجمه در ایران میتواند به روش انتخاب مترجمین تبدیل شود؛ یعنی ما خوانندگان به جای اینکه در کتابفروشی با دیدن یک کتاب مرعوب نام نویسنده و عنوانش شویم، اول از همه سراغ مترجم کتاب را بگیریم. و پیشنهاد من برای خوانندگان: انتخاب کتاب از بین آثار ترجمه شده توسط مترجمین کارآزموده و گزیده کاری مثل عزت الله فولادوند، داریوش آشوری، مرادفرهادپور، نجف دریابندری و ... و اعتماد به آنها، میتواند راهی بهینه برای گریز از آسیبهای روحی-روانی حاصل از سروکله زدن با جملات پیچ درپیچ و بیقاعده‌ی میرزابنویسهای تازه مترجم شده باشد.


 
 
دیروز، امروز، فردا
نویسنده : jay thunder - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۱
 

رفتاری به صورت قاعده بین ما انسانها وجود داردکه هر چیزی - ولو اندکی - ذائقه نواز باشد را شیره کش میکنیم و عصاره اش را میمکیم و وحشیانه  به آن هجوم می آوریم و این روند را دقیقا تا مرز تهوع از سوژه مورد نظر پیش میبریم. نه یک قدم پس و نه یک قدم پیش. دقیقا همان جایی که دیگر جایی برای التذاذ وجود نداشت ملتفت میشویم که میشد انتفاعمان را به شیوه ای مناسب تر برنامه ریزی کنیم و چون حالا دیگر خیلی دیر است به جای  اصلاح آنچه به سر سوژه آورده ایم سوژه ی جدیدی را پیدا میکنیم، یا مشابه آنچه را که از بین برده ایم میسازیم و به فکر شیره کش کردن آن می افتیم و قص علی هذا. خیلی ها روابطشان با انسان ها بر همین منوال است و احتمان اولین چیزی هم که با این چند خط جلوی چشم می آید همین روابط انسانی است اما اینجا بیشتر منظورم صور دیگری از زندگی هر روزه است. ما انسان ها شهر ها را به وجود آورده ایم تا نیاز هایمان را در تعامل با شهروندان دیگر بر طرف کنیم و به این وسیله قادر باشیم گستره ی بیشتری از نیاز ها را به شکلی تخصصی تر پاسخ دهیم. و به محض آنکه به مزیت های این زندگی پی میبریم تا جایی که در توان داریم این عنصر دست ساز -یعنی شهر-  را باد میکنیم و این کار را تا آنجایی ادامه میدهیم که دیگر جایی برای تورم بیشتر باقی نمانده باشد و سازمان شهر از پذیرفتن آحاد بیشتر ناتوان شود. یعنی دقیقا آن مرزی که پیشی گرفتن نرخ موالید از نرخ رفتگان یک شهر برای ساکنان آن تهدیدی جدی تلقی میشود. آنهایی که گذشته ای کم تراکم تر را به یاد می اورند از خودشان میپرسند چه شد که به اینجا رسیدیم؟ و چون پاسخ را در "میان تنه"‌ی خودشان میبینند خودشان را به نفهمی میزنند و ترجیح میدهند آن را با دیالکتیک من‌درآوردی و خنده داری که به تاریخ نسبت میدهند برای خودشان توجیه کنند. دیگرانی هم که سنشان قد نمیدهد اساسا سوالی برایشان مطرح نمیشود.

از نگاهی دیگر خیابان ها ساخته شدند تا جابه جایی را برای انسان شهرنشین آسان کنند. بعضی از   گذشتگانی که عقلشان بیشتر کار میکرد خیابان هایی با دهانه های چند ده متری طراحی کردند و  دعای خیر آیندگانشان را برای خود تضمین کردند. اما آیندگانی در حد یک یا دو نسل؛ چون همین برنامه ریزان آینده نگر ترتیبی فراهم آوردند که خودروهایی هر چه بیشتر به این خیابان ها سرازیر شوند و فرآیند تزریق تا مرز قفل ِ تمام و کمال شبکه پیش رود. و بعد از آن متغیر های آزادراه و کمربندی را به همراه پارامتر های مربوطه به فرمول پیچیده ای که سخنش رفت اضافه کردند اما باز هم ریزش سیل خودرو های بیشتر، کار را به جایی رساند که تنها بخش کوچکی از این بزرگراه حائز  شرایطی که مطلوب بنیان گذارانشان بود باقی ماندند. و تصمیمات بعدی در این زنجیر بی پایان، احداث آزادراه های درون شهری بیشتر و بیشتر بود. از همین قسمند مراکز تفریحی که در زمان اوج ازدحام متقاضیان ِ استفاد ه از امکانات، تا مرز انفجار پر میشوند و تلاش شهروندان برای احتراز از برخورد با دیگران هر گونه لذت احتمالی را تحت الشعاع قرار خواهد داد. و ...

آنچه که در بالا حرفشان زده شد کاملا با نادیده گرفتن عواملی مانند اقتصاد، ثبات سیاسی و ... بررسی شده اند اما  حتی اگر این موضوعات ناگفته را هم در محاسباتمان وارد کنیم خروج از مدار ناپایدار و در عین حال بی پایان تکرار سازوکارهایی که  نشان داده اند به شرط پذیرش عوارض میتوانند تا ابد تکرار و بازتولید شوند و عرصه را هر چه بیشتر بر انسان تنگ کنند، نیازمند حرکت به سمت نقاط تعادلی است که در آن دسترسی به همه چیز برای همگان امکان پذیر نباشد. شیوه ی شهرسازی و لحاظ کردن تفکیک طبقاتی در مناطق شهری، استفاده از ترفند های معماری و یا وضع هزینه های سنگین برای بهره مندی از این امکانات به شیوه ای که همگان از پس پرداخت این هزینه ها برنیایند-میتواند جلوی هجوم همگانی برای تخریب هر آنچه که میتواند به نوعی حامل الهام و فراغ برای بشر شهرنشین باشد بایستد.