اینارو من ننوشتم

عاشق سینه چاک یعنی چه؟/بتپان،عشق پاک یعنی چه؟*
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳٠
 

بعضی از ما همیشه تمام زورمان را میزنیم که خودمان را قانع کنیم برای رسیدن به اهداف آرمانیمان نیازی به ابزار منفوری که معمولا خصم/ضدآرمانمان از آن استفاده میکند نداریم. آرمان یک جامعه ی جهانی آرمیده در صلح و عاری از از خشونت،آرمان برخورد با مناقشات بین المللی به صورت بدنه ای واحد و آرمان تلاش بی منت برای ارتقای دیگری ممکن نیست همه گیر شود. البته موارد خاصی ممکن است که عده ای با هم متحد شوند که شیره ی اغیاری را بکشند که خارج از دایره دوستان خودیند یا کلّن بی یار و یاور به حال خود افتاده اند اما غیر از آن را باید فقط در سخنوری های برّه وار پیش از انتخابات یا از زبان خرده تحلیلگران از همه جا بیخبر یافت. آرمانگرایی چیزی جز ساده انگاری و خوش باوری نیست و ساده انگاران با اولین رودستی که از خصمشان میخورند می فهمند یک جای حساب و کتابشان میلنگیده. به طور مثال:1- اولین ضربه ی رسانه ای را که خوردند رسانه برایشان دقیقا حکم همان ابزاری را پیدا میکند که تا دیروز در دست دشمنشان تجلی زبان شیطان میدانستند و حالا با نیمدایره چرخش موضع، از زمین و آسمان برهان می آورند که مهم محمول است و نه حامل. البته همیشه این محمول است که شکل حامل را به خود میگیرد.حرف از "رسانه" است و نه تلویریون و رادیو و سیم پیچ و ترانزیستور: الفاظ، انشا و جمله پردازی آرمانگرایان همراه با این روند خودشناسی روزبه روز پخته تر میشود و در کشف و کاربست الفاظ سخیفِ متروکی که کمتر موجب انگیزش حساسیت میشوند و یا در اعطای القاب رنگارنگ به مخالفان گوی سبقت را از همه میربایند. 2- اولین ضربه را که در سیاست خارجی میخورند، معرکه ای که برای پیروزی ارزشهایشان به راه انداخته بودند در عمل تبدیل به نبرد برد و باخت به هر قیمت میشود و معمولا هم بمباران رسانه ها را طوری تنظیم میکنند که در هر لحظه کوپل حرف و عملشان اثری میانه و معتدل در ذهن پیروان چشم و گوش بسته شان بگذارد. امتیاز دادن و امتیار گرفتن، تن دادن به مهار دوجانبه ی حاکمان خونریز بین المللی و مصالحه و معامله بر سر آزادی و حیات انسانی در جغرافیایی هزاران کیلومتر دورتر جزء بازی هر روزه شان میشود. احوالات داخله شان هم که جای حرف نمیگذارد. به بلندگوهایشان گوش کنیم میشنویم برای احقاق مالکیت مسلمانان بر سرزمینی در مرز اروپا و آسیا داد و قال به راه انداخته اند اما ابایی ندارند که یکی از تاکتیک هایشان برای حصول این هدف گرفتن غیر مستقیم جان صد نفر از همان مسلمانهایی باشد که بین دم خروس و قسم ابوالفضلشان پادرهوا مانده اند. باز هم آنهایی که با چوب اسلام وارد صحنه میشوند چهره شان موجه تر از بقیه است و وقتی پای عمل پیش آید مثل طرف مقابل حرف و عملشان بیشتر همخوانی دارد تا آنهایی که میخواهند زیر لوای "چپ مترقی" وارد میدان شوند. این دسته ی مترقی خودخوانده که شدیدا اعتقاد دارد بین ایشان و بربریت راه سومی نیست فرصتی تاریخی در اختیار داشت. یکبار آزموده شدند و مشخص شد هر چه جبهه شان فراگیر تر شود اثر قدرتشان بر ملل تحت ستم فعلی بیش از آنکه مفید باشد مخرب خواهد بود. سوی دیگر قضیه این خواهد بود که رسته ی مترقیان دو شقه میشود : دسته ی اول این آرمانگرایان سرخورده به سنگر تئوری های فاقد انگیزش عملیاتی پناه میبرند و حرّافی و بندبازی های فلسفی ژیژکی و لاکانی و مارکوزه ای و بودریاری و که و که... را هدف میگیرند، بازه ی رویایشان را به تغییرات خرد مقیاسِ فرهنگی و اجتماعی محدود میکنند. در برخورد با جنگ و قتل و غارت به ذکر صدباره و هزارباره ی محتوای ثابتِ " جنگ بد است-صلح خوب است"،"دوستی خوب است-آدمکشی بد است" در قالب های رنگارنگ و متنوعِ و آراسته به الفاظ وام گرفته از مراجع منقول میپردازند و ... الباقیشان هم که همان شق دومند ول معطلند و معلوم نیست لالاییشان را برای دل که میخوانند.

کینه ی آمیخته با رگ و ریشه ی یهودیان را میشود به زبان خودشان جواب داد که باز روزی در روزگاری دیگر صدبار بدتر سرباز میکند. و یا میشود آرام آرام با چک های گاه و بیگاه و مشت و لقد سر جایشان نشاند. کاری که غرب متمدن دست به کارش است و این ها همانهایی هستند که بوق و کرنایشان داد آرمانگرایی فریاد نمیکند و گند و کثافتِ اجتناب ناپذیرشان به خرج آرمان و عقیده و از رویای دیگران ماستمال نمیشود.


منبع: دویانت آرت

2-عطف به پست جریان آزاد میشود زور زد تا عناوین خبری یک ماه اخیر زیر با هم پیوندِ مشروع! داده شوند و هم میشود از تحلیل پخته ی افراد مجرب استفاده کرد.

#پرواز پهپاد ایرانی  بر آسمان اسرائیل با مسئولیت حزب الله- بمباران کارخانه ی اسلحه سازی سپاه پاسداران در سودان- انفجار خودروی حامل مسئول اداره اطلاعات سازمان امنیت داخلی لبنان- پرواز راکت های جهاد اسلامی و حماس به داخل مرزهای اسرائیل-قدرتنمایی کردهای ترکیه و اوجالانِ دربند- قتل عام فلسطینیان غزه به دست اسرائیل- اخبار وضعیت ناپایدار سوریه و ...#

* شعر عنوان از عبید زاکانیست.


 
 
فوتوگالری
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩
 

منبع:دویانت آرت

1-صادق زیباکلام اصلا به دلم نمینشیند. شخصیت عجیبی دارد. "ما چگونه ماشدیم" و "هاشمی بدون روتوش" او را خوانده ام. اولی که بی برو برگرد رساله ی تجمیع کار کاتوزیان و سایرین است و دیگری هم مصاحبه ای پاچه ورمالانه. منظاره ی عجیب و غریب و جنجال برانگیز اخیرش نشان داد- و البته باید تا حالا خودش میفهمید- که مرد عرصه ی رسانه های زنده نیست و  با همه ی این احوالات همان یک گوشه بنشیند و قلم بزند و روتوش به هم بریزد برایش بهتر است به شرطی که در فحوی فتوا ندهد که سر به زیر آب کنید به شرطی که به صرفه باشد! از بین سایر اعاظم هم حضرت آیت الله ل. اصرار داشتند که خبر مرگ یک نفر به دنبال بازجویی هایی که انگار پیش از تفهیم اتهام هم بوده اند، چیزی نیست که کسی بخواهد "وقیحانه" به انتشار خبر آن بپردازد و به روال مرسوم "در این شرایط خاص آب به آسیاب دشمن" بریزد. وا عجبا و خدا عاقبت ما را به خیر نکند که میبینیم و میشنویم و صدایمان در نمی آید.

2- جملاتی جهانشمول، مکانشمول و زمانشمول: "جهان بطلمیوس جنبه ی ناخوشایندی دارد. این جهان کار مردیست قشری که حوصله اش زیاد و لکن قوه ی ابتکارش کم است و با سرسختی کره ای به کره ی دیگر می افزاید ..." خوابگردها-آرتور کوستلر. جای قسمت های بولد شده به ترتیب نام ایدئولوگ موردنظر و هنر او را به دلخواه جایگزین کنید.

3- بنده ی خدایی را میشناختم که حافظ قرآن بود و اهن و تلپی بین مذهبی ها داشت و از قضای روزگار بسیار تحت تاثیر بازی هنرمند ارزشی، دارین حمزه در فیلم کتاب قانون بود. امیدوارم خبر هنرنماییهای تازه رو شده ی ایشان به گوشش نرسد که بعید نیست دین و دنیایش را جفت با هم از دست بدهد. به گمانم اثر سترگی که کتاب قانون و حضور دارین حمزه در بلاد داخله بر ذهن مریض برخی هموطنان گذاشت، حوالت حافظه ی تاریخی کمرنگشان به زیبارویان قرناطه و قرطبه* و سایر اراضی از کف رفته ی اندلس بود. باشد که ح.ش.ر.ی ها دست از "شیءالموجود بین ارجلهم" بردارند، به خود بیایند، به داشته ها قناعت کنند و حورالعین ها را به سرای باقی واگذارند. آمین

*به ترتیب گرانادا و کوردوبا

سرباز پیاده نظام کوهستان آلمان(Gebirgsjäger)-منبع: آرشیو دولت فدرال آلمان


 
 
Astronomy
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦
 

1- clock strikes twelve and moondrops burst, out at you from the hiding place,like acid and oil on a mad man's face his reasons tend to fly away

ساعت دوازده نیمه شب است و چشم ها به آسمان دوخته شده. یک تعبیر جالب: اسید و روغنی که روی صورت مردی دیوانه ریخته شده باشد! سخت است با شنیدنش بشود سطح آبله ی ماه را از ذهن پاک و چیز دیگری جایش گذاشت. ضمنا واژه ی lunatic به معنی دیوانه (شیدا) هم ریشه در معادل لاتینی ماه (luna) دارد. گویا ارسطوییان اعتقادشان این بوده که مشابه رابطه ی علی بین بالا آمدن ماه و مد دریا، رابطه ای هم بین ماه و عملکرد مغز انسان  وجود دارد. مغز آبدارترین عضو بدن است و باید تحت اثراتی مشابه قرار گیرد: با بالا آمدن ماه، مغز آب میاورد و  با پایین رفتنش این آب دوباره جذب بدن میشود و همین فعل و انفعالات سبب بروز رفتار جنون آمیز در انسان است!

2- like lesser birds on four winds, like silver scrapes in may

عبارت four winds به دفعات در متن شعر تکرار میشود و حامل معنایی اسطوره ای و در جاهایی هم مشخصا اسم یک بار مشروب فروشیست. چهار باد در اسطوره های سرخپوستان چروکی، پیام آوران خداوندند که در آغاز جهان به دستور او در چهارگوشه ی زمین قرار گرفته اند و چرخش فصول و گردش ماه و خورشید و ستارگان و تنظیم بادها بر عهده ی آنهاست اما اگر هر چهار باد با هم وزیده شوند زندگی انسان و هر آنچه حیات نامیده میشود از بین خواهد رفت و این خداست که ناجی است و وزش بادها را تنظیم میکند. هر باد هم جهتی خاص خودش دارد و به هر  کدام یکی از چهار جهت اصلی جغرافیایی اطلاق میشود. وقتی که حرف از پرندگان ضعیف تر (lesser birds) میشود احتمالا منظور ناتوانیشان از مقابله با بادهایی است که دائما از مسیر منحرفشان میکنند طوری که در نهایت اختیار از دستشان خارج میشود. میدانند از کجا می آیند اما مقصدشان و اینکه اساسا به آن میرسند یا خیر، معلوم نیست. پرنده ی مهاجر آسمان، دجاجه (قو)-صورت فلکی تابستانی- است. اورفیوس خنیاگر که کسی در برابر آوازش تاب مقاومت نداشت و هرچند برای بازپس گرفتن همسرش اوریدس، به هادس رفت اما در نهایت جز اندوه و بار حسرت چیزی دستگیرش نشد و در نهایت موزه ها او را پس از مرگ به قویی تبدیل و در کنار چنگش، به آسمان تابستان سنجاق کردند.

silver scrapes احتمالن اشاره به بارش شهابی اتا-دلوی دارد که اوج آن شب شانزدهم اردیبهشت هر سال است و مقارن با ماه مه میلادی تا پایان اردیبهشت ادامه می یابد. این بارش و بارش شهابی جباری که تاریخ اوجش تقریبا شش ماه با اوج اتا-دلوی فاصله دارد، حاصل از ذرات به جامانده دنباله دار هالی در مسیر رفت و برگشت به دور خورشیدند. ویژگی بارش های شهابی این است که همه شهاب ها کانونی یکسان دارند (اسم بارش شهابی از موقعیت کانون و صورتی که در آن قرار دارد گرفته میشود) اما جدای از این مبدا بصری یکسان، هر کدام به سویی میروند و مقصد هر کدام با دیگری فرق دارد. تعبیرات هستی شناسانه با خواننده!

3-now the sands become a crust, most of you have gone away

come susie dear let's take a walk, just out there upon the beach

i know you'll soon be married ,and you want to know where winds come from

but it's never said at all, on the map that carrie reads

behind the clock back there you know; at the four winds bar

four winds at the four winds bar, two doors locked and windows barred

one door left to take you in, the other one just mirrors it

Hellish glare and inference ,The other one's a duplicate

the queenly flux , eternal light, or the light that never warms

yes the light that never, never warms ...

 غیر از چند جمله ی آخر حرفی از محتوای نجومی نمیشود و بحث درباره ی داستان ایماجینوس و سایر شخصیت های اشعار سندی پرلمان، مدیر برنامه های گروه و ترانه سرای تعدادی از بهترین آهنگ های blue oyster cult است. queenly flux احتمالا با صورت دور قطبی ذات الکرسی ارتباط پیدا میکند. در این صورت فلکی خداوند کرسی، کاسیوپیاست؛ ملکه ای در اساطیر یونان که در عین زیبایی مغرور و پر نخوت است. پرتو می افشاند اما نورش گرم که نمیکند به کنار، بیشتر لرزه بر اندام می اندازد.

4- clock strikes twelve and moondrops burst, out at you from the hiding place,

miss carrie nurse and susie dear, will find themselves at four winds bar

it's the nexus of the crysis and the origin of storms

just a place to hopelessly, encounter time and then came me...

واضحا به داستان ایماجینوس برمیگردد.

5- call me desdenova, eternal light

these gravely digs of mine, will surely prove a sight

and don't forget my dog, fixed and consequent

جایی دیدم که نام لاتینی desdemona به دختر شیطان ترجمه و desdenova  را هم ستاره ی شیطان ترجمه کرده اند. اما معلوم شد ریشه ی لغت یونانیست و معنیش هم اساسن چیزی دیگر. تنها زبانی که در آن desde و nova جداگانه معنا داشتند اسپانیایی بود که سر هم معنای (از نواختر- from the nova) میدادند. نواخترها همان ستاره های به آخر کار رسیده ای هستند که ما زمینی ها با آب دهان آویزان منتظریم نور انفجارشان در ده ها هزار سال پیش به ما برسد و بتوانیم به اسم خودمان ثبتشان کنیم. "از نواختر آمده"، با داستان هماهنگ به نظر میرسد. دست اخر هم صحبت از سگ بزرگ آسمان میشود که شباهنگ، پرنورترین ستاره آسمان را در خود جای داده. این بخش شعر هم  مثل خیلی جاهای دیگر، جزیره ای سرگردان و بی ارتباط با جملات قبل و بعدش به نظر میرسد و هر چه قدر هم که فکر کنیم سخت است بتوانیم به قطعیت بگوییم کند و کاو و تلاش های ترانه سرا واقعا بینش جدیدی را به اثبات رسانده است!

با این حال این ترانه هم مثل نو کوارتر از لد زپلین، با وجود گنگی و نامفهومی ذاتیش ،تکرار نشدنی و جزو ترانه های محبوب منند و گوش دادن هر باره شان، تمرین ذهنی جدیدی برای کشف معنا در پس جملات چندپهلو و به ظاهر گسسته شان است.

 

کانونشان راحت پیدا میشود!
http://www.flickr.com/photos/fzullo/5885431232


 
 
طالعِ کِرمِ فلک
نویسنده : jay thunder - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱
 

سیبی را قاچ میکنیم و کاشف به عمل می آید که کرم خورده است . کرم خاطی هم در حال لولیدن میان گه و کثافت خودش چراغ میدهد و بوق و چشمک میزند مبادا که حضورش نادیده گرفته شود. واکنش ما چیست؟ لهش میکنیم؟ میخوریمش یا چندشمان میشود و سیب را مستقیم روانه ی سطل میکنیم؟(تبصره: دوستان دیندار حواسشان باشد کرم میوه هم مثل بقیه حشرات حرام است و فقط میتوانند روی دو گزینه ی دیگر مانور بدهند) امروز که دوران وفور است تصمیم گیری با کمترین چالشی روبرو نیست و گزینه ی سوم را انتخاب میکنیم. اما اگر خوردن یا نخوردن سیب جنبه ی حیاتی به خودش بگیرد و بین ما به عنوان هوموساپینس های خردورز و کرم فوق الذکر رقابتی بر سر منبع غذایی- در اینجا سیب- در بگیرد نه تنها سیب دور انداخته نمیشود بلکه توجیهاتی نیز در کارند که شاید کار را به خوردن کرم هم بکشاند: یکی اینکه کرم خودش هم منبع غذای بالقوه ایست و دیگری شاید تخلیه ی نوعی نفرت که به خاطر گند زدنش به سیب از او به دل گرفته ایم. اما همانطور که گفتیم در شرایط وفور، کرامت خاصی از سیب کرم خورده سر نمیزند و معقول ترین کار این است که از خیرش بگذریم و در این صورت هم به نظر نمی رسد کار اشتباهی از ما سر زده باشد. به دل رحم بودن/ نبودن یا سوسول بودن/نبودن و چیز هایی از این قبیل هم  دخلی ندارد. آرزوی اینکه ای کاش در موقعیت اجدادمان قرار میگیرفتیم تا حسی را که آنها احتمالن در مواجهه با این صحنه نسبت به کرم نگونبخت پیدا میکردند تجربه کنیم آرزویی بی مورد، بی معنی و مضحک است. میشود روزه بگیریم و به برهوتِ خشک آباد سفر کنیم در حالیکه توشه مان چیزی جز همان سیب کرم خورده نباشد و در این صورت قادر خواهیم بود آن دسته از احساساتی که عاجزانه میطلبیدیم را با تمام وجود درک کنیم. از همین مایه است اظهار نظر های دوستانی که با دیدن وضعیت اسفبار سگ های خیابانی آه و ناله شان به فضا پرتاب میشود اما همانها اگر در کوه سگی ببینند احتمالا میگویند "چرا شهرداری یا محیط بانی اینها را نمیکشد یا لااقل مثل گربه های مشهد تخمشان را نمیکشد که مثل مور و ملخ همه جا ول نگردند. انگار نه انگار قرن بیست و یک است!" عموما بال بال زدن برای تجربه ی این دسته از احساسات ابتدایی با خارج شدن از حاشیه ی امن زندگی شهری فرو مینشیند و گاها ممکن است بی مبالاتی سینه چاکانش موجب شود که تجربه مورد نظر به شیوه ای غیر از آنچه مدنظر داشتند به اندرونشان اماله شود! تحربیات شخصی بنده که عاقبتشان همان قسم آخر شد!

اما در وادی تفکر قضیه فرق میکند. پرسش در مورد اینکه وزن لذائذ حاصل از تجربیات فکری چه زمانی بیشتر و یا التذاذ از آن آسانتر بوده به اعتقاد من جوابش گذشته است هر چند متاسفانه بنابه این حکم که انسان نمیتواند از داناییش بکاهد،  نمیتوانیم از همان جایگاهی که قدما در مورد کائنات قضاوت میکردند به اظهار نظر بپردازیم. یک قلم همین فلک گردون بالای سر را در نظر بگیرید. آسمان هم از همان بدیهیاتیست که از روی عادت نا محسوس شده اند. آن قدر دستمال به رویشان کشیده شده که از فرط وضوح، شفافشان در نظر میگیریم و حالا فقط به آنچه فراسوی آن است چشم دوخته ایم. چشممان برای فاصله های دورتری فوکوس شده است و همان اندک گرد و غباری هم که ممکن است روی سوژه نشسته باشد دیده نمیشوند. امکان تجربه دوباره یا حتی فهم لذتی که فیثاغورس، فیلولائوس، آریستارخوس و سایرین در کشفیات باورنکردنی و مکاشفه وارشان از ظهور گام های موسیقی در افلاک و در ارائه ی معجونی از اسطوره و واقعیت از ساز و کار گردون به دست می آوردند، برای ما امکان پذیر نیست. رمز گشایی قدما لذت دانستن را به ما و هم عصران ما  داده است اما در هر حال لذت رویا پردازی و کشف حقیقت از مجرایی غیر از  روش خشک، ترسناک و کتابی علمی از ما گرفته شده. شبی تاریک را در نظر بگیرید: هر چه قدر هم که مخیله مان را به کار بیندازیم و تلاش کنیم مثل یک نئاندرتال یا بدوی غارنشین به آسمان نگاه کنیم دست و پا زدن و کند و کاومان به همان عقب عقب رفتن خرچنگ نیچه میماند که در هر حال چشمش همیشه به جلوست و چاره چیست که تقلایمان به هیچ است.

این جور لذت از کشف را باید از لذتی که ممکن است بعضا در خود را به نفهمی زدن یا انکار واقعیت باشد جدا کرد. لذتی که مدت هاست دلم برایش غنج میزند این است که تحت تاثیر فیلمی ماورایی قرار بگیرم و تماشای فیلمی مانند "طالع نحس" پس از غروب آفتاب برایم چالشی رعب آور باشد. اما چه سود که دیگر پایه اعتقاداتم سست تر از آن است که بتوانم خودم را به پذیرفتن موجودیت جن و پری مجاب کنم. جهت گیری این خواسته اساسا با جهت گیری خواسته ی قبلی فرق میکند. این که در کودکی فیلمی مانند "طالع نحس" را ببینیم و بخواهیم عین همان لذت را در بزرگسالی ببریم تنها به این ممکن است که یا عقلمان پاره سنگ برداشته باشد و یا گوشمان را درز گرفته و در وادی عقیده، به جمادات اقتدا کرده باشیم. فراموش نشود لذتی که در اولی صحبتش بود لذتیست که در حال گذار به پیشرفت نصیبمان میشود اما دومی لذتیست که لارمه اش سکون و انجماد است. 

 در همین زمینه توصیفات ریچارد فرانسیس برتون در سفرنامه اش از سفر حج - که تحت پوشش یک افغانی پشتون عازم آن شد و تلمیحات محمد قائد در "ظلم جهل و دوزخیان زمین" مرا به خواندن آن کشاند- بسیار گرم و آه و ناله ی او از جایگاه اجنبی بی ایمانی که در حسرت تجربه ی دینی مسلمانان میسوزد بسیار گیراست.

 

سنگ نگاره های تیمره،خمین - قدمت بیش از سی هزار سال


 
 
در هم برهم
نویسنده : jay thunder - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦
 


 

1)  یک نفر میگفت "آنقدر روشنفکرهای ایرانی به ترجمه کردن خو گرفته اند که دیگر فکر کردن از یادشان رفته. این همه مترجم میخوایم چه کار؟ " و حرف های بسیار ناجالبتری که درست یادم نیست و اگر هم یادم بود درست تر این بود که در اینجا خودم را به نادانی بزنم! چند روز پیش مجموعه ی سه نمایشنامه از سوفوکل راخریدم. جدای از این گفته ی فروشنده که بنده دومین مشتری آن روزش بوده ام ( توجه شود که ساعت هشت شب بود و نه کله ی سحر) نکته ی جالب دیگر متن پشت جلد کتاب بود.به جای توضیح درباره سوفوکل یا محتوای کتاب از دغدغه ی انتشارات خوارزمی برای ترجمه و انتشار نمایشنامه های یونان باستان  گفته بود و اینکه  فقدان مترجمین مسلطی که قادر به ترجمه ی آثار از زبان اصلی به فارسی باشند باعث شده نمایشنامه ها از زبان های فرانسوی و انگلیسی برگردان شوند. اعتراضی به نثر ادیبانه ی مرحوم مسکوب نیست مساله این است که با وجود" خو گرفتن روشنفکران به ترجمه" و " این همه مترجم میخوایم چیکار!" جدا احدی به یونانی تسلط نداشته که کار به اینجا بکشد؟ محمود صناعی که  نزدیک به ده رساله از افلاطون را نزدیک به 50-60 سال پیش  از متون فرانسوی و انگلیسی  به فارسی برگردان کرده در مقدمه چهار رساله ی افلاطون به این  کمبود اشاره و مقدمه اش را با این آرزو به پایان برده که  "باید امید داشت دانشمندان محقق ایرانی که در زبان یونانی تحقیق میکنند روزی بدین مهم کمر بندند و این کمبود را جبران کنند وآثار افلاطون را از زبان اصلی به پارسی بگردانند." با اینحال قفسه های کتابفروشی ها را همچنان ترجمه ی  شرح و تاویل های دست دوم فیلسوفان معاصر انگلیسی زبان از فلسفه ی یونانی پر کرده که البته ایراد هرگونه نقصی به کار مترجمانشان را با مشکل روبرو میکند چرا که به هرحال متن را از زبان اصلی به فارسی ترجمه کرده اند! مترجمی هم مثل خیلی چیزهای دیگر کاری تکراری از این جنس شده که مثلا صفت را بعد از موصوف بگذار و فعل را به جای اول ، اخر جمله بیاور و از این جور چیزها. البته  کسی که انگلیسی را یاد بگیرد قطعن متون بالقوه ی بیشتری را زیر دستش برای ترجمه خواهد داشت و عجیب هم نیست که انگلیسی زبان پایه ی مترجمان باشد.غیر از اینجور ترجمه به روش "چوب خط زدن" رفتارها ی عجیب و غریب دیگری هم گاها از این صنف سر میزند و یک نمونه که که به پارگی موضعی خنده دان این حقیر انجامیدافاضه ی آن مترجم محترمی بود که ادعا میکرد مترجم حرفه ای کسیست که  هنگام ترجمه دیکشنری به دستش نباشدو بتواند لا ینقطع بخورد و پس دهد. چیزی شبیه بند و تبصره هایی که قانونگزارانمان برای تنگ و گشاد کردن فیلتر های انتصابات به نحوی وضع میکنند که پسرخاله شمسی خانم و نوه ی کربلایی حسن حائزشان باشند.

+ یک وقت فکر نکنیم که مترجمهایی هم انسوی مرزها وجود دارند که برای ترجمه ی تنها یک متن زبان مبدا را از صفر یاد میگیرند. 

2)  دقت کرده اید این فوتبالیست های هموطن چه همه شبیه خودمان هستند؟از فضای خالی استفاده نمیکنند یا گل صد در صد رو نمیزنند تا کسی از راه برسد رویشان خطا کند و آنوقت  آبغوره می گیرند اگر پامو نمیزد چه ها که نمیکردم و فلان و بیسار. و حقیقت این است که ندرتا یکیشان قادر است سربالا توپ را حتی دو سه متر جلو ببرد.یکی نیست بگه برادر این اداها رو بذار توی سرکه برای اون روزی که لژیونر شدی. داخل مرز پرگوهر اکثریت (از نوع بالاتفاق) ذغالفروشند.

3)   مدیر عامل شرکت ایران ایر در گفت و گو با مجله ی همشهری اقتصاد شماره ی مهر 91 مرقوم فرمودند:(با قید استرس رو کلمه ی خروج) "یکی از مهمترین عوامل ضرردهی  شرکت ایران ایر صندوق بازنشستگی هماست ]...[ البته این وضعیت با طی دوره ای حدود 40 سال و با خروج بازنشستگان از صندوق، برطرف خواهد شد." بارکالله به این همه درایت و تیزچنگی! از این به بعد هم مثلا میشود مسئولان در مواجهه با قحطی بفرمایند "با وضعیت نامساعدی روبرو هستیم اما امید داریم که به حول و قوه الهی، با طی دوره ای نزدیک به یک ماه و ورود گرسنگان فعلی به قبرستان مشکل حل شود." برادرایی که عقب مجلس نشستن صلواتو جلیل ختم کنن!