اینارو من ننوشتم

باغ وحش !
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
 
سکانس اول :
خدا پدر مارکس و اخلافشو بیامرزه که امروز به عینه پیش بینیشون درباره انحصار بنگاه های سرمایه داری رو دیدم. ولی یه پیشنهادی به چپیای بعدی بکنم که این مطلبو بخونن ومطمئن بشن دیگه فقط تجمع سرمایه نیست که رقبا رو از دور میفرسته بیرون ، تازگیا انحصارطلبا تو آیین نامه اخلاقیشون یه رولی هم به چاقوی ارتشی و پنجه بوکس دادن. درباره تکریم ارباب رجوع و .. هم چیزی نپرس که جوابت واضحه
سکانس دوم
بذارین یه کم درباره سوژه مون حرف بزنیم : سرمایه انباشته ای که من توی انبار این بنده خدایی که میخوام دربارش صحبت کنم دیدم، سر به چند ده میلیارد میزد. امشب تازه من به وجود آنزیم هضم کننده سلولز توی معده ش پی بردم . نه اینکه همه ش مال امروز باشه ، یه بخش بزرگیش مال پارساله؛ همون موقعی که واسه خرید وسایل ر.ص.د.ی با فروشنده هاش تماس گرفته بودیم و درمقابلش از چند جا پیش فاکتور رسید دستمون.جالب اینکه یه فروشگاه از همه معروفتر بود(تقریبا کل بازار این قضیه ای که دربارش داریم بحث میکنیم دستشه،همون سوژه محترم که بذارین اینجا اسمشو میذاریم فروشگاه الف !) و همین فروشنده محترم قیمتای هر قلم جنسش 200-300 تومن بالاتر از قیمت پیشنهادی بقیه فروشنده ها بود . ما هم طبیعتا با اونی که قیمتاش از همه کمتر بود تماس گرفتیم گفتیم بیاد صحبت کنیم. بنده خدا از اهواز کوبیده بود اومده بود و آخرش وقتی سر همه چی غیر از یه قلم جنس توافق کردیم برگشت بهم گفت تورو جون من نری قیمت این یه دونه جنسو از ازالف قیمت کنی که کل معامله به هم میخوره ! من هم نمیدونستم قضیه چیه گفتم طرف میخواد جنسو بهمون بندازه نمیخواد قیمت درست این یه قلم رو دربیاریم. من هم زنگ زدم به الف گفتم ب فلان جنسو انقد میده شما قیمتتون چه قدره ؟ اینو پرسیدم و بعدازظهر همون روز ب زنگ زده با یه حال ترسون و لرزونی میگه معامله ای در کار نیست . همه چی تمومه. واسه چی از الف پرسیدی ؟! (راستشو بخواین طرف ریده بود به خودش فکر کنم همون جا الف چاقو ارتشیشو گذاشته بود خر طرف که زنگ بزنه به ما معامله رو فسخش کنه. خلاصه کار این شد که ما نتونستیم از هیچ جایی جنسامونو بخریم. آخرش مجبور شدیم بریم سراغ همون الف !!!
سکانس سوم :
بالخره آدم چاره ای نداره ؛ وقتی انحصار بیفته دست یکی یا باید باهاش کنار بیای یا بزنی زیر برنامه ت. این شد که ارتباط ما با الف کش اومد و ما با هزار وصله و پینه نذاشتیم این آدامسی که چار برابر حد الاستیکش کش اومده بود پاره بشه . حالا یه کم بشنوین از منشی الف در دیدار امروز: طرف یه طوری حرف میزد انگار من و "ح.ب" قاتلای باباش بودیم که قضای روزگار انداخته تو بغلش. منشیه بهمون گفت یه ساعت دیگه بیاین و بعد این یه ساعت باز اونجا کاشته مون و گفته حرفاتونو رو کاغذ بنویسین من به الف میرسونم. فکر کرده مثلا رئیس دفتر رئیس جمهوره یا یه همچین چیزی. میگه آقای الف زیرزمینه سرش شلوغه آخه یکی نیست بهش بگه باهوش یکی که میخواد سرشو شلوغ کنه که با آدامس شیک سرشو شلوغ نمیکنه سرشو میکنه تو بشکه سقز ! بعد ما میریم زیرزمین آقا رو زیارت کنیم میگه برین بالا من چند دقیقه دیگه میام ! . داریم میریم بالا منشیه میدوه تو راه پله میگه رفتن به انبار ممنوعه واسه چی رفتین ؟ "مثل بچه های کوچیک رفتار میکنییییین " !!!!!! میخواستم برگردم یه خشاب کلاش تو سرش خالی کنم. اولا آخه تو کی گفتی ما زیرزمین نریم. ثانیا بعد هم که ما رفتیم طرف حسابمون میگه چند دقیقه دیگه میام پیشتون . منشیه عوض اینکه از علاف کردن ما عذرخواهی کنه دست پیشو گرفته که پس نیفته و فاکتور میده دستمون که بریزیم به حسابش !!! خدایی دیگه اون آدامسه داشت پاره میشد و این دفعه دیگه کسی سعی نکرد وصله پینه ش کنه. فکر کردین خیلی تحفه این؟ گووووور بابای همتوووون !!! و راهمونو کشیدیم رفتیم.
خنده دار قضیه اینه که اتفاقا مثل اینکه 10 دقیقه بعداز این ماجرا، از کارپردازی دانشگاه زنگ زدن به منشیه گفتن پیش فاکتورایی که فرستاده بودین قبوله (یه بخشی از کاری که واسش میخواستیم الف رو ببینیم بحث سر همین پیش فاکتور بود)، 1شنبه بیاین دانشگاه تحویل بدین. بعد زنک بیشعور پررو زنگ زده قضیه رو بهمون بگه .... و آخرش برگشته میگه "شما مثل بچه های شیطون رفتار کردین ، از یه دانشجو انتظار بیشتری میره " !!!! آخه ای چارپایی که هنوز یه هفته س برچسب عمل دماغتو کندی تو رو چی به این گه خوریا ؟! همین مونده بود که توی حرومزاده درباره شان دانشجو نظر بدی
ببین کار این کثافتا از انحصار به کجا رسیده ؟ وقتی به آدم میگن فلانی شخصیت کاری نداره و معامله یه میلیاردیش با فلان ارگان دولتی جوگیرش کرده نباید برگشت و گفت : مگه یه میلیارد معامله آدمو تاجر نمیکنه؟ باید قبول کرد و گفت معلومه، نکنه میخواستی یه میلیارد معامله گوش درازگوشو قیچی کنه؟
پ.ن: امام اول این بچه مسلمونا یه چیزو درس گفته اونم اینه که " الناس علی دین ملوکهم" تو این یکی مورد ناس(منشی) دین (حرومزادگی) ملکشو(الف) گرفته بود و توی دینداریش یه فاز هم ازش جلو زده بود !!!!