اینارو من ننوشتم

شنیدن کی بود مانند دیدن
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱
 

یادش به خیر تا دو ترم پیش هر وقت می رفتم سر وبلاگ های بر و بچه های دانشجوی معترض قلع و قمع شده ، با  خودم فکر میکردم اینا دیگه چه آدمایی بودن ، اون همه میراث از دوم خرداد و 18 تیر و غیره و ذلک داشتن و نتونستن ازش دفاع کنن و گند زدن به میراثی که از نسل قبلی بهشون رسیده بود

چه خیالاتی از کار تشکیلاتی پیش خودم داشتم ، چه خیالایی از مبارزه هدفمند و جهت دار با استبداد پیش خودم کرده بودم و چه خیال هایی از اینکه بالاخره جنبش دانشجویی قراره با اومدن ما (بی پرده بگم که اینجا منظورم از ما ، من بود !) رنگ و رو و جلای تازه ای بگیره . ولی باز هم همون "شنیدن کی بود مانند دیدن" بهم نشون داد که نه؛ قضیه شوخی بردار نیست ، میندازن زندان ، از تحصیل و زندگی میندازنت و خانواده ت رو تهدید می کنن و به اطرافیانت فشار می آرن و دار و ندارت رو ازت می گیرن به خاطر اینکه اسم منحوس دیکتاتور اعظم رو بدون “علیه السلام” آخرش آوردی و پشت سر فامیل لجن تمساح ، " مدظله العالی" رو نچسبوندی.

آره ، روزی روزگاری یه آدمایی بودن که می خواستن و می تونستن از بعضی چیزاشون واسه آزادی و ابراز عقیده شون بزنن ، ولی انگار گذشته اون زمونه ، از این آدما دیگه نیستن ؛ نسلشون منقرض شده. رفتن یه گوشه زباله دان تاریخ وردل دایناسورا نشستن و از بیوفایی زمونه روضه می خونن.  دیگه لازم نیست دنبالشون بگردین ، الان آخرین چیزی که بین آدما طرفدار داره اون آزادی بیان و ابراز عقیده س ، الان آزادی رو واسه پاس کردن دو واحد درس میفروشن ، این روزا ارزش یک سال و یک ترم ارزشش بیشتر از یه عمره  و تا وقتی که میشه بلند داد بزنی دم رو عشقه دیگه واسه چی با سرمایه گذاری روی سهام پرریسک آزادی خودتو بندازی تو دردسر؟ این روزا همه افتادن دنبال طرحای زودبازده ، تازه وامش رو هم دولت مهرورز واریز می کنه به حسابت . الان اگه یکی آزادی بخواد میگه " این که نسیه است برو یه دونه نقدشو بیار. حالا نگفتی .... آزادی سیخی چند هست؟!" شدیم عین شاه سلطان حسین ؛ داریم زار میزنیم " فقط به حرمسرامون کاری نداشته باشین ، هر کاری دلتون میخواد بکنین ، مملکت و شرف و آزادی و عدالت رو هم به مسلخ بردین ایرادی نداره ، حتما اجلشون رسیده بوده !"

 

ولی ی ی ی.... ، چند لحظه صبر کن ... نه ، انگار هنوز هم یه خبرایی هست؛ هنوز یه امیدی هست ، میگن هنوز تو کتابا یه آدمایی هستن که از زندگی و رفاهشون واسه خاطر یه چیز غیر فیزیکی و نا موهوم  مایه بذارن. توی کتابا . هنوز هم یه امیدی هست ، هنوز به قهرمانای کتابا میشه امید داشت ، ، کتابای رمان ، کتابای تخیلی ، کتابای تاریخ ....  با این حال دست کم بعید می دونم از این آدما توی کتاب باز روزگار اثری ببینیم؛ نه توی این صفحه ای که الان بازه،  نه لا اقل تا یکی دو دهه بعد و شاید هم بیشتر ؛ نه تا زمانی که دفتر روزگار ورق بخوره و برسه به چند نسل بعد از من و تو .  شاید روزی روزگاری صفحه ای باز بشه که بتونیم توش تاریخ رو مرور کنیم ؛ نه تاریخ ترس و جبونی امروز مان ( مسئله توهین نیست ، واقعیته ، ازش فرار نکن. قبولش کن) ، که تاریخ عظمت و شجاعت آدمایی که از وزنشون تاریخ تاب ورداشته و جلوشون تعظیم کرده و خودت بهتر از من میتونی تو یه نفس اسم ده تاشونو پشت هم ردیف کنی.

من آدم بدبینی نیستم ، خدایی که هیچ اعتقادی بهش ندارم خودش می دونه که اگه یه روزنه هم باشه باز هم بهش دل می بستم ، باز هم میتونستم با خودم بگم این روزنه نور بزرگ میشه ، شاید یه روز خورشید بشه . من آدم بدبینی نیستم ولی برای من واقع بینی و بدبینی از امروز به بعد بدجوری به هم گره خوردن . آمپر واقعیت امروز به سقف بدبینی چسبید و حالا حالا ها محاله که بخواد پایین تر بیاد.

امروز ، دهم اسفند 89 بود ، بالاخره یک روز باید خودم را قانع می کردم که نه ؛ اینجوری نمیشود کاری از پیش برد و به گمانم امروز همان روز بود . امروز برای بعضی ها روز مبادا بود و برای بعضی ها روز جهاد فی سبیل الله ولی برای من فقط روز روشنگری و معلوم کردن تکلیفم با خودم بود. از خودم و همه مردم متشکرم که امروز حقارت روحی و بزدلی بی حدمان را بی پرده به هم نشان دادیم تا یکبار برای همیشه تکلیفمان با خودمان معلوم شده باشد . ریدم به هر چی خبرگزاری مزخرف خارجی و داخلی که همیشه یه شاهد عینی دارن و گزارش هایی از قهرمانی های ملت شریف و استبدادستیز ایران . باید در همه شونو با گه پلمب کرد. بذارین امروز یه شاهد عینی مشاهداتشو واستون شرح بده ، حتما قبول می کنین که این هم در راستای همون استبدادستیزی ملته و نه چیزی بیشتر: امروز از توحید می خواستم برم طرف آزادی که اشتباها افتادم توی یک از بنبست ها، هنوز چند قدم  بیشتر از آخر کوچه برنگشته بودم که دویدن جوانی به درون بن بست را دیدم و نیز سرازیر شدن سیل چماق به دستان به دنبالش  . پسر در میان هق هق هایش فریاد میزد تورو  قرآن دست از سرم بردارین و جوابی که چماق دارا بهش دادن پرت کردن چماق ها از فاصله 10 متری به سمت سرش بود و رسیدن پنج شش تا موتور دو ترکه ؛ همه رو با هم جمع میزدیم میشدن 20 (یا شاید هم بیشتر ) به 1. و من هم توی پیاده رو وایسادم و خشکم زده بود . گیرافتادن پسره توی آخر کوچه و باتوم خوردنش تا حد مرگ رو دیدم . کوچه خالی خالی بود،  شاید تنها شاهد ماجرا من بودم و من هم که.... راستش خودم رو گول نمی زنم ، مسخ شده بودم ، شوکه شده بودم ولی نه آنقدر که نتونم تصمیم بگیرم که یه تکونی به خودم بدم ، حتی یه کلمه هم حرف نزدم ، حتی جرات وساطت کردن هم نداشتم چه برسد به مقابله.

آره ، فکر می کنم طبیعت از یه چیزی دوتا به من داده که نمیتونم ازشون درست استفاده کنم ، کاش هیچوقت بهم نمی دادشون که بار مسئولیت داشتنشون رو شونه هام سنگینی نکنه. نه؛ من لیاقت این دوتارو ندارم ... لیاقت خیلی چیزای دیگه رو هم ندارم ، اگه حیات رو موهبت حساب کنیم لیاقت زندگی کردن رو ندارم. لیاقت زحماتی که بقیه واسم کشیدن و از خود گذشتگی هاشون رو ندارم ، لیاقت میراث خواری گذشتگان رو هم ندارم

  یه تیکه سنگ بعیده که حسرت چیزی رو بخوره و چیزی نداره که بخواد به خاطرش بار مسئولیتی احساس کنه.  کاش دو سه هفته پیش که مدوسا رو به چشم خودم دیدم، زیباییش به جای اینکه میخکوبم کنه همونجا سنگم کرده بود.

الان که گوشت و پوستم تا گردن توی ولایت ذوب شده ..