اینارو من ننوشتم

پونزده فروردین !
نویسنده : jay thunder - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٥
 

 

امروز روز جالبی بود!! :

سر صبح که میخواستم برم دانشگاه داشتم از جلوی کودکستان زرتشتیا رد می شدم که یکی از مربی های جوون و خوشگل اونجا رو دیدم که داشت میرفت سر کارش و منتظر بود در کودکستانو واسش باز کنن. هر جاییش یه رنگ بود: مانتوش بنفش کمرنگ بود با آستینای سفید ، شلوارش ارغوانی بودو شال سرش هم سبز پسته ای . از همه جالبتر کفش های کتونی خالدارش بود ! خیلی منظره شادی بود اونقدر شاد بود که کل روز رو واسه خاطر همون منظره شارژ بودم.

توی دانشگاه داشتم راه می رفتم و سه تا دختر هم از پشت سرم. بحثشون به اقتصاد کشیده بود. از یه طرف جالب بود و از یه طرف غریب. یه جایی از بحث یهو یکیشون گفت : "به نظر من سهمیه بندی بنزین ....." دیگه اینجا نتونستم جلوی خودمو بگیرم و مثل دیوونه ها وسط دانشگاه زدم زیر خنده !!!

کلا کلاسای بعد از ظهرم هره بودن : اون از کلاس ×××××× که استادش تنها چیزی که بلده ماتریس کشیدن و اراجیف تحویل دادن حین کشیدن ماتریس هاش پای تخته و انداختن تیکه های بیمزه س. سر کلاس به کناردستیم گفتم "محمود این اگه بامزه ترین تیکه ها رو هم مینداخت نمی تونست بچه ها رو انقدر بخندونه !"  میگن بچه ها روزی چارصد بار میخندن و بزرگسالا روزی 15 بار ( به طور میانگین) مطمئنم همین کلاس داود پور به تنهایی چوب خط ِخنده منو تا چارصد کشید بالا. واقعا آدم نازنینیه این آقای داوودپور !

 بعد از اون کلاس ××××× بود که واقعا شفای بیماراس و میتونه قطب جذب توریستِ سلامتِ دانشگاه در زمینه خنده درمانی باشه. طرف اسلاید میاره جلوی تخته رژه میره و با اون اکسنت بریتیشش کلمه هایی رو بلغور میکنه که سر گردنم شرط میبندم اسمشون رو هم تاحالا نشنیده ؛ از اخلاق پروتستانی و روح مسیحیت کاتولیک شروع میکنه و میره میرسه به هسته سرمایه داری و نظریه ماکس وبر در مورد کاریزما . به عادت معهودش هم همیشه سعی میکنه به قول خودش کلاس رو پویا نگرداره و دانشجو ها رو وارد بحث کنه. یکی دو تا دانشجوی دو رشته ای هم هستن که هر جلسه این دعوتش رو از صمیم قلب لبیک میگن واستارت بحث رو از اتوریته میزنن ، به قبض گاز و هدفمندی یارانه ها میرسونن بعدش گریزی میزنن به انقلاب مصر و دست های پشت پرده ( از صهیونیزم و سیا تا فراماسون ها) و دست آخر هم اگر شد یه طوری بحثو میچسبونن به فدراسیون فوتبال و تیم تاج ! امروز یه اتفاق جالب دیگه هم افتاد و اون سوتی تاریخی استاد درباره علت مرگ ماکس وبر بود : روی اسلایدش نوشته بود سرانجام وبر به علت ابتلا به سل ، چشم از جهان فروبست و استاد اعظم بعد از نگاه کردن زیرچشمی به اسلایدش گفت : آخرش هم وبر به خاطر بیماری سلِ چشم ، از دنیا رفت !! تا آخر کلاس روده هام به هم پیچ خورده بودن انقدر سر این قضیه خندیدم !