اینارو من ننوشتم

منفی در منفی میشه مثبت !
نویسنده : jay thunder - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۱
 

یادش به خیر. هنوز بیست و یک سالم تموم نشده ولی وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم کودکیم آنقدر رنگ زمینه به خودش گرفته که دیگه واقعا برام سخت شده که بتونم پنج سالگیم رو از دوازده سالگیم جدا کنم. تنها چیزایی که هنوز رمقی براشون باقی مونده و از از پس پشت یه خروار خاک میشه تشخیصشون بدم مربوط به ده سال پیش به این طرفند. مطمئنم حتی اگر مثل دخترها تو اون دوران کرم خاطره نویسی و کاغذ سیاه کردن داشتم باز هم کلمات و نوشته هام تا الان حتما رنگشونو باخته بودن. مثل صفحات کتابای خیس خورده حتما جوهرشون پخش شده و ناخوانا شده بودند. امروز داشتم به این فکر میکردم چرا نتونستم اون دوران رو خوب توی ذهنم نگه داشته باشم. نه لااقل تا این حد رنگ پریده که انگار توی اون دوران همه چی رو از پشت عینکی دیده ام که یک کوه خاک و خل روی عدسی هاشو پوشونده .نه لااقل مثل الان که انگار هر چیزی که شنیده ام با صدای یک نفر تو مغزم فرو شده و حتی اون صدای یکنواخت و تکراری هم با نازلترین کیفیت بین شیارهای مغز پیچ درپیچم جاخوش کرده. یه کاغذ کالک رو در نظر بگیرین که شرح حالمو تا یازده-دوازده سالگی روش نوشتن بعد یکهو برش میگردونن و تنها چیزی که دیده میشه نوشته های مقلوبیه که دارن تو مه گم میشن و در همون حال فریاد میزنن " منو فراموش نکن منو فراموش نکن"

بچه که بودم خواهر بزرگترم عشق کتابو بهم یاد داد. بعید میدونم حسی که اون موقع درباره بزرگوار بودن یه آدم داشتم و اون بزرگواری رو تو وجود خواهرم میدیدم بتونم دوباره تو وجود یکی دیگه پیدا کنم. همیشه میتونستم روش حساب کنم که به حرفام گوش بده یا بره از تو قفسه کتاباش یکی از اون کتابای عکس دارش رو دربیاره تا ساعتها باهاش مشغول بشم. یا برای مسخره ترین و بچگانه ترین بازیها با من همبازی بشه. بازیهایی که بعضا برادرم که فقط دو سال از من بزرگتر بود هم از بازی کردنشان سرباز میزد. یا مادرم که اون موقع برام اسطوره دانایی بود و جواب همه چیزو میدونست. کلمه جدیدی نبود که توی یک کتاب بهش بربخورم و معنیش رو ندونه. همیشه سوالا براش حل شده بودن و پیشبینیهاش همیشه درست از آب درمیومدن. یا پدرم که برام اسطوره قدرت و صحت تصمیم گری بود. جذبه ای که آدم نمیتونه توش حل نشه.

همه اینها رو که جمع بزنیم یه معنای واحد پیدا میکنن؛ یه معمای حل شده. که هر چیزی اول و آخرش موجود و در دسترسه. که سوال بدون جواب وجود نداره، که اخلاق و بزرگواری مطلق و دو دوتا بی بروبرگرد همیشه چارتاست. تصور اینکه با فروپاشی چارچوبی که لطیفترین و انتزاعیترین مفاهیمو توش ریختیم چه اتفاقی خواهد افتاد اصلا سخت نیست. همه شون معنی خودشونو از دست میدن،بخار میشن و درشتترین قسمتهای باقیمانده اش هم چیزی نیست که بتونیم بین انگشتامون گیرشون بندازیم.

یک چیز از اون دورانم خوب یادم مونده اینکه دوست داشتم به محض اینکه بزرگ شدم مثلا هیجده سالم که شد ازدواج کنم. فکر میکردم بخش بزرگی از این فضیلت ها مربوط به همسر بودنه و تنها راه به دست آوردنشون ازدواجه. بدی این روزا اینه که آدم نمیدونه چی رو باور کنه ، به چی پشت کنه و پشت چی وایسته. هر حرف و هر فعل و هر تصمیمی چوب دوسر طلاست. راه پس و پیش با هم فرقی ندارن و از هر طرفی که بری باز آخرش از خودت میپرسی اگر از اون طرف میرفتم چه اتفاقی می افتاد؟

مثل دوران بچگی دوست دارم منطقم در همون حدی باشه که بگم " چه قدر خوبه که 100 سال پیش به دنیا نیومدم وگرنه تا الان حتمن مرده بودم" در حدی که بهترین ملاک گزینشم تقلید باشه.... ولی بازم یه حرفی هست که مخالفت باهاش برام معنی داره و اون حرف هم اینه :"امید بدترین شرور است چرا که فقط عذاب کشیدن انسان را طولانی  میکند" . مخالفت کردن مثل قضاوت از معدود موضوعاتیست که به زندگی رنگ و جلای تازه میدهد. باید نشان دهم که بین امید واهی با امید منتج به نتیجه تفاوتی وجود دارد و این تفاوت مطلقا ربطی به من ندارد. تماما به شما برمیگردد آقای نیچه. این مخالفت با حرف شماست که مرا مجاب میکند امیدوار باشم و امیدوار بمانم!!