اینارو من ننوشتم

درس های سال نو
نویسنده : jay thunder - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱
 


29
کمتر کسی مستقل است زیرا استقلال امتیاز مردمان قوی است. و آن کس که با شایستگی تمام در پی دست یافتن به آن میکوشد بی آنکه جبری در کار بوده باشد ثابت میکند که چه بسا نه تنها انسانی قوی بلکه تا حد بی باکی جسور است. او خود را به هزاردالان می افکند و خطرهایی را که زندگی به هر حال با خود می آورد هزارچندان میکند. از جمله ی این خطرها که کوچکترینشا ن نیز نیست، این است که هیچ کس شاهد آن نخواهد بود که او کی و کجا را گم میکند و بی یار و یاور میشود و به دست یکی از مینوتائوروس ها تکه پاره میشود. چنین کسی اگر نابود شود نابودیش چنان دور از فهم آدمیان روی میدهد که نه کسی درد آن را حس میکند و نه با آن همدردی میکند: چنین کسی دیگر بازنمیتواند گشت! او به سوی ترحم آدمیان نیز باز نمیتواند گشت!
31
بزرگداشت ها و کوچکداشت های آدمی در دوران جوانی خالی از آن ریزه کاری های هنرمندانه ای است که رسیدن به آن عالیترین بهره ی آدمی از زندگی است؛ و بدین شیوه یورش بردن بر مردم و چیزها و آری یا نه طلبیدن از آنها، ادمی را سزاوار آن میکند که تاوانی سنگین بپردازد. قرار و مدار همه چیز چنان است مه همواره بدترین نمونه ی ذوق ، یهنی ذوقی که در طلب چیز بی قید و شرط است ، بیرحمانه مسخره و دست انداخته میشود تا انکه آدمی بیاموزد که با احساسات خویش اندکی هنر بیاموزد و از آن بعهتر بمانند استادان راستین هنر زندگی جسارت ورزد و چیزهای قالبی به نمایش بگذارد.
حالت خشم خروش و بزرگداشتی که خاص جوانی است ، آرام و قرار نمیگیرد تا انکه ادمیان و اشیاء را درست چنان جعل کند که در انها گریزگاهی برای خود بیابد- جوانی به ذات خویش چیزی فریبکار و نیرنگباز است. چندی بعد، روان جوان، در عذاب از سرخوردگیهای گوناگون، سرانجام با بدگمانی برمیگردد و گریبان خویش را میگیرد اما در حالت بدگمانی و عذاب وجدان نیز هنوز همچنان تافته و وحشی است . وای که جحال از دست خود چه کلافه است و چه بیتاب خود را پاره پاره میکند و به سبب خودفریبی دیرینه اش چه انتقامی از خود میگیرد، چنانکه گوئی جوانی یعنی خود را به دست خود کور گردن! درین مرحله شخص با بدگمان شدن به احساس خویش خود را کیفر میدهد و با شک آوردن ، شورو شوق خویشتن را نسبت به هرچیز زیر شکنجه میگذارد؛ آری اکنون داشتن وجئان شریف را نیز خطری احساس میکند و ان را حجابی برای وجود واقعی خویش می انگارد و مایه ی از توان افتادن صداقتی عالیتر و بالاتر از همه ادمی جبهه میگیرد، جبهه ای در اساس علیه "جوانی". و اما ده سال  بعد میفهمد که اینها همه نیز هنوز جوانی بوده است.
58
... من   در میان انانی که در آلمان برکنار از دین زندگی میکنند کسانی را از انواع ایل و تبار های آزاداندیش یافته ام که غریزه ی دینی در بیشترشان نسل اندر نسل به علت پرکاری از بین رفته است؛ تا به جائی که دیگر نمیدانند دین به چه کار می آید و فقط با نوعی حیرانی احمقانه حضورشان را در جهان به ثبت می رسانند. این مردمان شریف خود را سخت درگیر احساس میکنند: درگیر کسب و کار یا درگیر سرگرمی های خویش، علاوه بر درگری هایی که با "میهن" و "روزنامه" و "وظایف خانوادگی" دارند که گویا دیگر وقتی برایشان نمانده باشد که به کار دین بپردازند ، به ویژه از این جهت که بر ایشان روشن نیست که این کار کسب و کار تازه ای است یا سرگرمی تازه ای – و با خود میگویند: آخر آدم برای چه به کلیسا برود؟ برای این برود که خلق خوش خود را خراب کند؟ آنان با این مراسم دشمنی ندارند و اگر گاهی از آنان بخواهند که در این مراسم شرکت کنند کاری را که از آنان خواسته اند ، مثل همه ی کارهای دیگر، کمابیش با حوصله و جدیت و بدون کنجکاوی و ناراحتی زیاد انجام میدهند: زیرا چنان برکنار و بیرون از این ماجرا زندگی میکنند که در این گونه امور نیازی به موافقت و مخالفت حس نمیکنند.امروزه بیشتر پروتستان های آلمانی از طبقه ی میانه، به ویژه در مراکز کار و کوشش بازرگانی و داد و ستد، از زمره ی این مردمان بی تفاوتند؛ همچنین بیشینه ی دانشمندان پرکار و تمامی دم و دستگاه دانشگاهی. مردم دیندار یا آنها که  جز با کلیسا با جای دیگری سرو کار ندارند نمیتوانند گمان کنند که چه اندازه خیرخواهی – یا بهتر بگوییم خود رایی لازم است تا یک دانشمند آلمانی مساله دین را جدی بگیرد. گرایش او بر اساس پیشه اش به این است که دین را از بالا به پایین بنگرد و وررفتن با آن را سرگرمی خوشآیندی بینگارد. و این دید نسبت به کسانی که هنوز با کلیسا سرو کاری دارند با حالت تحقیری نسبت به ناپاکی روح آنان آمیخته است. دانشمند تنها به واسطه تاریخ میتواند نسبت به دین حالت جدی و احترام آمیز و توجه فروتنانه  داشته باشد. اما اگر او احساس خود را نسبت به دین به پایه ی قدردانی از دین نیز بالا برد، باز هنوز به انچه از کلیسا و دینداری باقی مانده است نه تنها گامی نیز نزدیک نخواهد شد، بلکه به عکس، آن بیتفاوتی عملی در برابر امور دینی که او در دامانش زاده و پرورده شده، در وجود او به چنان پایه ای از پروا و پرهیز -از دین- بالا رفته که اورا از دست زدن به اهل دین و امر دینی بر حذر میدارد. و شاید عمق رواداری و انسانیت او باشد که وی را از بیچارگی های ظریفی که رواداری به بارمیاورد دور میدارد. هر زمانه نوعی خدایی از ساده لوحی خاص خودش را دارد که سزاست زمانه های دیگر به خاطر ابداع آن بر او رشک برند. چقدر ساده لوحی ، چقدر ساده لوحی احترام انگیز و کودکانه و بینهایت خام در این ایمان دانشمند به برتری خود و در آسودگی  وجدان رواداری او ، و در اطمینان ساده ی بی کم و کاست او نهفته است که غریزه ی او به یاری آن میتواند با انسان دینی همچون نوعی کم ارجتر و پستتر رفتار کند، چنان که گوئی از او برگذشته و فراتر رفته و بالاتر سرافراخته است: این گورزاد کوچک خودپسند و غوغا-مرد، این کارگر یدی و فکری چست و چالاک " ایده ها"، "ایده های نوین"!
71
 ای فرزانه ی اختر شناس تا زمانی که اختران را چیزی بر فراز خویش میبینی  چشم اهل معرفت در تو نیست.
94
پختگی مرد: یعنی بازیافتن آن جدیتی که آدمی در روزگار کودکی در بازی داشته است.
154
مخالفت کردن و پرت رفتن و ناباوری شادمانه و لذت ریشخند کردن نشانه های سلامتند: هر چه بی چون چراست از مقوله ی بیماریست.

---فراسوی نیک و بد؛نیچه---