اینارو من ننوشتم

طالعِ کِرمِ فلک
نویسنده : jay thunder - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱
 

سیبی را قاچ میکنیم و کاشف به عمل می آید که کرم خورده است . کرم خاطی هم در حال لولیدن میان گه و کثافت خودش چراغ میدهد و بوق و چشمک میزند مبادا که حضورش نادیده گرفته شود. واکنش ما چیست؟ لهش میکنیم؟ میخوریمش یا چندشمان میشود و سیب را مستقیم روانه ی سطل میکنیم؟(تبصره: دوستان دیندار حواسشان باشد کرم میوه هم مثل بقیه حشرات حرام است و فقط میتوانند روی دو گزینه ی دیگر مانور بدهند) امروز که دوران وفور است تصمیم گیری با کمترین چالشی روبرو نیست و گزینه ی سوم را انتخاب میکنیم. اما اگر خوردن یا نخوردن سیب جنبه ی حیاتی به خودش بگیرد و بین ما به عنوان هوموساپینس های خردورز و کرم فوق الذکر رقابتی بر سر منبع غذایی- در اینجا سیب- در بگیرد نه تنها سیب دور انداخته نمیشود بلکه توجیهاتی نیز در کارند که شاید کار را به خوردن کرم هم بکشاند: یکی اینکه کرم خودش هم منبع غذای بالقوه ایست و دیگری شاید تخلیه ی نوعی نفرت که به خاطر گند زدنش به سیب از او به دل گرفته ایم. اما همانطور که گفتیم در شرایط وفور، کرامت خاصی از سیب کرم خورده سر نمیزند و معقول ترین کار این است که از خیرش بگذریم و در این صورت هم به نظر نمی رسد کار اشتباهی از ما سر زده باشد. به دل رحم بودن/ نبودن یا سوسول بودن/نبودن و چیز هایی از این قبیل هم  دخلی ندارد. آرزوی اینکه ای کاش در موقعیت اجدادمان قرار میگیرفتیم تا حسی را که آنها احتمالن در مواجهه با این صحنه نسبت به کرم نگونبخت پیدا میکردند تجربه کنیم آرزویی بی مورد، بی معنی و مضحک است. میشود روزه بگیریم و به برهوتِ خشک آباد سفر کنیم در حالیکه توشه مان چیزی جز همان سیب کرم خورده نباشد و در این صورت قادر خواهیم بود آن دسته از احساساتی که عاجزانه میطلبیدیم را با تمام وجود درک کنیم. از همین مایه است اظهار نظر های دوستانی که با دیدن وضعیت اسفبار سگ های خیابانی آه و ناله شان به فضا پرتاب میشود اما همانها اگر در کوه سگی ببینند احتمالا میگویند "چرا شهرداری یا محیط بانی اینها را نمیکشد یا لااقل مثل گربه های مشهد تخمشان را نمیکشد که مثل مور و ملخ همه جا ول نگردند. انگار نه انگار قرن بیست و یک است!" عموما بال بال زدن برای تجربه ی این دسته از احساسات ابتدایی با خارج شدن از حاشیه ی امن زندگی شهری فرو مینشیند و گاها ممکن است بی مبالاتی سینه چاکانش موجب شود که تجربه مورد نظر به شیوه ای غیر از آنچه مدنظر داشتند به اندرونشان اماله شود! تحربیات شخصی بنده که عاقبتشان همان قسم آخر شد!

اما در وادی تفکر قضیه فرق میکند. پرسش در مورد اینکه وزن لذائذ حاصل از تجربیات فکری چه زمانی بیشتر و یا التذاذ از آن آسانتر بوده به اعتقاد من جوابش گذشته است هر چند متاسفانه بنابه این حکم که انسان نمیتواند از داناییش بکاهد،  نمیتوانیم از همان جایگاهی که قدما در مورد کائنات قضاوت میکردند به اظهار نظر بپردازیم. یک قلم همین فلک گردون بالای سر را در نظر بگیرید. آسمان هم از همان بدیهیاتیست که از روی عادت نا محسوس شده اند. آن قدر دستمال به رویشان کشیده شده که از فرط وضوح، شفافشان در نظر میگیریم و حالا فقط به آنچه فراسوی آن است چشم دوخته ایم. چشممان برای فاصله های دورتری فوکوس شده است و همان اندک گرد و غباری هم که ممکن است روی سوژه نشسته باشد دیده نمیشوند. امکان تجربه دوباره یا حتی فهم لذتی که فیثاغورس، فیلولائوس، آریستارخوس و سایرین در کشفیات باورنکردنی و مکاشفه وارشان از ظهور گام های موسیقی در افلاک و در ارائه ی معجونی از اسطوره و واقعیت از ساز و کار گردون به دست می آوردند، برای ما امکان پذیر نیست. رمز گشایی قدما لذت دانستن را به ما و هم عصران ما  داده است اما در هر حال لذت رویا پردازی و کشف حقیقت از مجرایی غیر از  روش خشک، ترسناک و کتابی علمی از ما گرفته شده. شبی تاریک را در نظر بگیرید: هر چه قدر هم که مخیله مان را به کار بیندازیم و تلاش کنیم مثل یک نئاندرتال یا بدوی غارنشین به آسمان نگاه کنیم دست و پا زدن و کند و کاومان به همان عقب عقب رفتن خرچنگ نیچه میماند که در هر حال چشمش همیشه به جلوست و چاره چیست که تقلایمان به هیچ است.

این جور لذت از کشف را باید از لذتی که ممکن است بعضا در خود را به نفهمی زدن یا انکار واقعیت باشد جدا کرد. لذتی که مدت هاست دلم برایش غنج میزند این است که تحت تاثیر فیلمی ماورایی قرار بگیرم و تماشای فیلمی مانند "طالع نحس" پس از غروب آفتاب برایم چالشی رعب آور باشد. اما چه سود که دیگر پایه اعتقاداتم سست تر از آن است که بتوانم خودم را به پذیرفتن موجودیت جن و پری مجاب کنم. جهت گیری این خواسته اساسا با جهت گیری خواسته ی قبلی فرق میکند. این که در کودکی فیلمی مانند "طالع نحس" را ببینیم و بخواهیم عین همان لذت را در بزرگسالی ببریم تنها به این ممکن است که یا عقلمان پاره سنگ برداشته باشد و یا گوشمان را درز گرفته و در وادی عقیده، به جمادات اقتدا کرده باشیم. فراموش نشود لذتی که در اولی صحبتش بود لذتیست که در حال گذار به پیشرفت نصیبمان میشود اما دومی لذتیست که لارمه اش سکون و انجماد است. 

 در همین زمینه توصیفات ریچارد فرانسیس برتون در سفرنامه اش از سفر حج - که تحت پوشش یک افغانی پشتون عازم آن شد و تلمیحات محمد قائد در "ظلم جهل و دوزخیان زمین" مرا به خواندن آن کشاند- بسیار گرم و آه و ناله ی او از جایگاه اجنبی بی ایمانی که در حسرت تجربه ی دینی مسلمانان میسوزد بسیار گیراست.

 

سنگ نگاره های تیمره،خمین - قدمت بیش از سی هزار سال