سه، دو، یک، ... حرکت

ادیپوس پادشاه

از اثرات خنده دار و عجیب سینما با نتایج غیر قابل پیشبینی این است که بینندگان شدیدا در جذبه ی فیلم حل میشوند و فکر کردن به چرایی رویدادها در پس پشت انبوه چگونگی ها و چند و چون ماجرا های پرزرق و برق به دست فراموشی سپرده میشود. بینندگان پس از ترک سالن خود را موظف میدانند قدم زدن بر مسیری را آغاز کنند که قهرمانان روی پرده جانشان را در آن از دست داده اند یا همزمان با رقم زدن لحظاتی پرتعلیق، پر کشش و تراژدی‌وار، بیننده را با خود همراه و در تجربیاتشان سهیم کرده اند. شاید احساس دین نسبت به آفرینندگان اثر باشد یا حالت ذهنی و بیمارگونه ی دیگری در کار باشد که بیننده را مجاب میکند صحنه ی نمایش را به صحنه ی واقعیت تعمیم دهد و از این راه به شخصیت ها و ماجراهای نمایش تشبث‌جویی کند. شاید هم ته‌مایه ای از میل به جاودانگی در میان باشد، لذتی که حس شریک شدن در شاهکاری جاودانه -فیلم و نمایش- به انسان میبخشد و تنها با خلق موقعیت های مشابه با صحنه های نمایش در زندگی هرروزه امکان پذیر است. طرفه اینکه بیشینه ی آن چیزی که توسط بینندگان تیپ ایرانی دریافت میشود بدبختی‌ و تنگنا و بن بست‌ و خلاصه آن لحظاتی است که بذر لذت، از محل تماشای بیچارگی کاراکترها ادراک میشود و اذهان بیمار و تهی شده از شیره‌ی زندگی و "اراده ی معطوف به قدرت"، ناتوان از فهم این واقعیت که لذتجوییشان اساسا آبشخوری دیگر داشته است، لذت را در ویژگی کاراکترها و مختصات موقعیت های تصویر شده جستجو میکنند.

برای زندگی روزمره ی یک ایرانی دیدن برخی صحنه های "شوالیه تاریکی" محل تولید چنین لحظاتی است. درک این واقعیت که انسان ها بر سر بزنگاه ها یکدیگر را به راحتی قربانی خواسته هایشان میکنند به خودی خود کار چندان سختی نیست اما یک ذهن مریض و دیرباور تنها از مجرای آزمایش ذهنی طراحی شده ی کریستوفر نولان در اواخر فیلم خودش را با این واقعیت همراه میکند و تلاش میکند از منظرگاه های جدید این مسئله را موشکافی کند و درگیری ذهنی برای خودش ایجاد میکند و در نهایت هم با جایگذاری خودش در این کشمکش چاره ای نمیبیند جز اینکه  نقش انسانی منفعل و قربانی را بپذیرد که لگدمال آمال طرف دیگر درگیری شده است؛ چراکه این انفعال از همان ابتدا و همزمان با انفعال در دریافت اصلِ واقعیت با او عجین شده است. فهم چنین واقعیتی نیاز به آزمایش ذهنی و درگیری فلسفی و ذهنی ندارد، ایرانیها در زندگی هر روزه بی تعارف یکدیگر را زنده زنده میخورند!

این هم بخشی از آنتیگونه و لذت تراژیک از آندره بونار با ترجمه ی شاهرخ مسکوب: "نوشتن تراژدی، که چه؟ نشستن روی پله های تئاتر و تماشای بدبختی انسان، چه فایده؟بیشک برای لذت. اما چه لذت که خود بدانیم که اختیار دار زندگی خود نیستیم، موجودات خدانام با ما بازی میکنند و مرگ ما را از شور و شوق و تقوایمان جدا میسازد؟ این است آموزش -لااقل ظاهری- هر تراژدی. اگر تراژدی از نظر شاعر معرفت به نیروهای شوم مسلط بر زندگی است پس چگونه میتوان چون مائده ای به مردم هدیه اش کرد؟ ولی شگفت انگیزتر شتاب مردم است برای دیدن تراژدی و تسکین هوس گریستن. تراژدی لذت است. تراژدی معرفت به رنج است و این معرفت ما را لبریز از شادی می سازد. زیرا همیشه معرفت لذتبخش است، حتی معرفت به رنجهایمان. و پاسخگویی به رنج بر اساس معرفت هم لذت بخش است. نه تنها معرفت از راه ذکاوت، بلکه با تمام هستی و با عمیقترین احساس. معرفت از راه خواستن، همچنان که از راه شنیدن. معرفت گریز از تنهایی است، شرکت در زندگی دیگران و جهان است. و اگر این معرفت ما انفعالی نباشد، فعال و ثمربخش باشد، آنگاه در بازآفرینی خود و جهان شرکت جسته ایم."

/ 0 نظر / 23 بازدید